تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسي ) — صفحة 238

مساهمون:

ص٢٣٨
داشت . » خلق به عمارت آن مشغول شدند . و در آن چند روز خبر مغول تراخى « 1 » گرفته بود . سلطان را خيال افتاد كه لشكر مغول برفور از آب نخواهد گذشت ؛ سكونى گرفت و سلطان جلال الدّين را به محافظت بلخ روان كرد . و چون يك منزل برفت خبر رسيد كه يمه و سبتاى از آب گذشتند و به نزديك رسيدند . جلال الدّين بازگشت . و سلطان سبب آنك تا مردم را دل‌شكسته نشود « 2 » به اسم شكار برنشست و روى در راه نهاد و اكثر ملازمان را آنجا بگذاشت :
رحل الأمير محمّد فترحّلت * عنها غضارة هذه النّعماء و الدّهر ذو دول تنقّل فى الورى * ايّامهنّ تنقّل الأفياء « 3 »
و فخر الملك نظام الدّين ابو المعالى كاتب جامى و ضياء الملك عارض زوزنى را با مجير الملك كافى عمر رخّى بگذاشت تا مصالح نشابور به اتّفاق ساخته مىكنند . چون سلطان برفت شرف الدّين امير مجلس كه خادمى بود و ركنى ركين از اركان سلطان و به ملكى نشابور نامزد ، از خوارزم بر عزم مقام و محافظت نشابور مىآمد . چون به سه منزل شهر رسيد متوفّى شد . و خبر واقعهء « 4 » او پنهان داشتند از ترس غلامان او كه نبايد خزانه و مال او درربايند . مجير الملك به اسم استقبال با لشكر بيرون رفت و ايشان را در شهر آورد . غلامان او رغبت مقام شهر نكردند و بر عقب سلطان محمّد روان شدند . روز ديگر كه نوزدهم ماه ربيع الأوّل سنهء سبع عشرة و ستّمائة « 5 » بود مقدّمهء يمه و سبتاى نوين « طايسى » بر در شهر نزديك رسيد و ازيشان چهارده سوار پيشتر دوانيد و چند گله شتر براندند . و خبر غلامان شرف الدّين يافتند ؛ سوارى چند بر عقب ايشان بتاختند و آن جماعت را بر سه فرسنگى شهر بيافتند ؛ و در حدّ يك‌هزار سوار بودند . تمامت ايشان را « 6 » قتل كردند . و از حال سلطان از هركس كه مىيافتند به شكنجه و سوگند تفحّص مىكردند . و ارباب شهر را به ايلى خواندند . مجير الملك جواب داد كه : « شهر از قبل سلطان من دارم و من مردى پيرم اهل قلم . و شما بر عقب سلطان مىرويد ؛ اگر بر
هامش
( 1 ) - تراخى : سستى . ( 2 ) - دل‌شكسته شدن : اين عبارت دقيقا به معنى « روحيه از دست دادن » است و نه به معنى امروزين « ناراحت شدن » . در متن نيز اين نكته معلوم است . براى امثال اين مورد رجوع كنيد به « بازگردان تاريخ بيهقى » ، انتشارات دستان ، اثر راقم سطور ص 121 . ( 3 ) - رحل . . . امير محمّد از دنيا رفت . پس خوشى و فراخى نعمت نيز از آن [ ديار ] رخت بر بست . / روزگار را دگرگونىهايى است كه ايّام آن چون سايه در ميان مردم جابه‌جا مىشود . ( 4 ) - واقعه : مرگ . ( 5 ) - سال 617 . ( 6 ) - يعنى غلامان را .