بگشايند : از نهانگاهها بيرون آيند و بر دشمن بتازند
( 13 ) - دو رويه : از دو روى يا از دوسو و دو جانب ، قيد
( 14 ) - كار كنند : جنگ كنند
( 15 ) - خللى بزرگ : آسيب و شكستى بزرگ
( 16 ) - پشت بدادند : رو بگريز نهادند يا روى برتافتند
( 17 ) - بدم :
بدنبال و بر پى
( 18 ) - مردمان سالار : لشكريان آلتونتاش
( 19 ) - دست بازداشتند : دست كشيدند ( از جنگ )
( 20 ) - آويزان آويزان : زدوخورد كنان و در حال جنگ و گريز
( 21 ) - قوم او : كسان و خويشان وى
( 22 ) - نامهء دربند : مراد نامهء « در بند شكورد » چنان كه گذشت
( 23 ) - ترجمه : گزارش معما و كشف رمز آن
( 24 ) - فرود سراى برد : به اندرونى برد
( 25 ) - معنى جمله : همانا امير احضار مىفرمايد
( 26 ) - امير را . . . ديدم : عين اين عبارت در گزارش فرار دندانقان بود در آنجا مراد از « اتفاق » حادثهء شكست آنجا بود ولى اينجا مراد چه اتفاقى است ؟ واقعهء قلعهء غزنين و فروگرفتن آن عده ؟ ( نقل از حواشى مرحوم دكتر فياض )
( 27 ) - در شرط نبود : مرسوم و معهود نبود - شرط در اينجا بمعنى رسم و شيوه
( 28 ) - قلعت . . . بريدهاند : مرحوم دكتر فياض در حاشيه نوشتهاند « به نظر من صورت اصيل همين است با غلطهايى كه دارد و ظاهرا چنين بوده است : لعنت بر اميرك باد ! نافش گويى بر بلخ بازبريدهاند . » - گويا مقصود اين باشد كه گوئى ماما ناف اميرك را هنگام تولد بر حكومت بلخ بريده است ، نظير ناف برغم و بر خوشى زدن ماما طفل نوزاد را .
ص 984
( 1 ) - داشتند : برانگيختند و واداشتند
( 2 ) - تا خواجه نگويد : همانا خواجه نبايد بگويد
( 3 ) - ازين : از اين گونه خبرهاى ناگوار
( 4 ) - بگتگين چوگانى : براى توضيح نگاه كنيد به صفحهء 894 شمارهء ( 10 ) - بگتگين چوگاندار محمود بود كه مسعود او را به دژبانى ( كوتوالى ) ترمذ گماشت
( 5 ) - رعونت : بضم اول خودبينى و خودخواهى و نادانى - معنى جمله : مسلمانان بسيارى بسبب نادانى و خودخواهى و سردارى اميرك دستخوش نابودى شدند
( 6 ) - اسكدار : بريد چاپارى
( 7 ) - معنى جمله : ترس و هراسى بدل راه داده ، جملهء حاليه است بحذف « بود »
( 8 ) - سنهء . . . : سال 432
( 9 ) - سالار نو : سردار جديد لشكر
( 10 ) - بازخواند : طلب كرد ، فردوسى فرمايد :
غمى گشت و لشكر همه بازخواند * به زودى سليح و درم برفشاند
( نقل از لغتنامهء دهخدا )
( 11 ) - جريدهء ديوان عرض : بفتح اول و كسر دوم دفتر اسامى لشكريان كه در ديوان عرض ( ديوان لشكر ) بود
( 12 ) - تا : حرف ربط بمعنى از آنگاه كه
( 13 ) - مرا مىنشاندند :
رتبه جلوس در مجلس امير به من دادند
( 14 ) - مجلس مظالم : ديوان دادرسى و رسيدگى به شكايتها
( 15 ) - عارض : لشكر نويس يا رئيس ديوان عرض
( 16 ) - حشم : چاكران و