با اين ملطّفه از غزنين بروند و به زودى به جايگاه 1 رسند . و امير داند كه از برادر اين كار بزرگ 2 برنيايد و اين خاندان را دشمنان بسيارند و ما عورات 3 و خزائن 4 بصحرا افتاديم 5 . بايد كه اين كار به زودى بدست گيرد كه وليعهد پدر است و مشغول نشود بدان ولايت كه گرفته است و ديگر ولايت بتوان گرفت كه آن كارها كه تا اكنون مىرفت بيشتر به حشمت 6 پدر بود و چون خبر مرگ وى آشكارا گردد ، كارها از لونى ديگر گردد و اصل غزنين است و آنگاه خراسان و ديگر همه فرع است تا آنچه نبشتم ، نيكو انديشه كند و سخت بتعجيل بسيج آمدن كند تا اين تخت ملك و ما ضايع نمانيم و به زودى قاصدان 7 را بازگرداند كه عمّهات چشم به راه دارد و هر چه اينجا رود ، سوى وى نبشته مىآيد .
چون بر همه احوالها واقف گشتم 8 ، گفتم : زندگانى خداوند دراز باد ، به هيچ مشاورت حاجت نيايد ، بر آنچه نبشته است ، كار مىبايد كرد كه هر چه گفته است ، همه نصيحت محض 9 است ، هيچكس را اين فراز نبايد 10 [ گفت ] . گفت : همچنين است و رأى درست اين است كه ديده است 11 و همچنين كنم ، اگر خداى ، عزّ و جلّ ، خواهد .
فامّا 12 از مشورت كردن چاره نيست ، خيز ، كسان فرست و سپاهسالارتاش را و التون تاش حاجب بزرگ را و ديگر اعيان و مقدّمان را بخوانيد تا با ايشان نيز بگوييم و سخن ايشان بشنويم ، آنگاه آنچه قرار گيرد 13 ، بر آن كار مىكنيم .
من برخاستم و كسان 14 فرستادم و قوم 15 حاضر آمدند ، پيش امير رفتيم ، چون بنشستيم ، امير حال با ايشان بازگفت و ملطّفه مرا داد تا بر ايشان خواندم . چون فارغ شدم ، گفتند : زندگانى خداوند دراز باد ، اين ملكه 16 نصيحتى كرده است و سخت بوقت 17 آگاهى داده و خير بزرگ است كه اين خبر اينجا رسيد كه اگر ركاب عالى 18 به سعادت حركت كرده بودى و سايه بر جانبى افكنده و كارى برناگزارده و اين خبر آنجا رسيدى ، ناچار بازبايستى گشت ، زشت بودى . اكنون خداوند چه ديده است در اين باب ؟ گفت : شما چه گوئيد كه صواب چيست ؟ گفتند : ما صواب جز بتعجيل رفتن نبينيم 19 . گفت : ما هم برينيم 20 . امّا 21 فردا مرگ پدر را بفرماييم تا آشكارا كنند .
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 12
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص١٢