سلطان بباب وى سخت خوب است و چون ما بندگان بدرگاه عالى رسيم ، خوبتر كنيم ؛ و در اين دو سه روز اين قوم 1 به تمامى از اينجا بروند و سر و كار 2 تو اكنون با بگتگين حاجب است و وى مردى هوشيار و خردمند است و حق بزرگيت را نگاه دارد تا آنچه بايد گفت ، با وى مىگويد 3 .
و اين دو تن برفتند ، با بگتگين بگفتند كه بچه شغل 4 آمدهاند كه بىمثال 5 وى كسى بر قلعت نتوانستى شد 6 . بگتگين كدخداى 7 خويش را با ايشان نامزد كرد و بر قلعت رفتند و پيش امير محمد شدند و رسم خدمت 8 را بجاى آوردند . امير گفت : خبر برادرم چيست و لشكر كى خواهد رفت نزديك وى ؟ گفتند : خبر خداوند سلطان همه خير است و در اين دو سه روزه همه لشكر بروند و حاجب بزرگ بر اثر ايشان 9 و بندگان بدين آمدهاند ؛ و نامه بامير دادند . برخواند و لختى تاريكى 10 در وى پيدا آمد . نبيه گفت : زندگانى امير دراز باد ، سلطان كه برادر است ، حقّ امير را نگاه دارد و مهربانى نمايد ، دل بد نبايد كرد و به قضاى خداى ، عزّ و جلّ ، رضا بايد داد ؛ و از اين باب بسيار سخن نيكو گفت و فذلك 11 آن بود كه بودنى بوده است 12 ، بسر نشاط باز بايد شد كه گفتهاند :
المقدّر كائن و الهمّ فضل 13 . و امير ايشان را بنواخت و گفت « مرا فراموش مكنيد » و بازگشتند و آنچه رفته بود ، با حاجب بزرگ ، على گفتند .
و قوم بجمله بپراگندند و ساختن گرفتند تا سوى هرات بروند كه حاجب دستورى 14 داد رفتن را 15 و نيز مثال داد تا از وظايف 16 و رواتب 17 امير محمّد حساب برگرفتند و عامل 18 تگيناباد را مثال داد تا نيك انديشه دارد ، چنان كه هيچ خلل نباشد و بگتگين حاجب را بخواند و منشور توقيعى 19 به شحنگى بست و ولايت تگيناباد به دو سپرد . حاجب برپاىخاست و روى سوى حضرت 20 كرد و زمين بوسه داد .
حاجب على وى را دستورى داد و بستود و گفت : خيل خويش 21 را نگاه دار و ديگر لشكر 22 كه با تو به پاى قلعت است به لشكرگاه بازفرست تا با ما بروند و هوشيار و بيدار باشيد تا خللى نيفتد . گفت : سپاس دارم و بازگشت و لشكر را كه با وى بود به لشكرگاه فرستاد و كوتوال قلعت را بخواند و گفت كه : « احتياط 23 از لونى ديگر 24
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 9
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٩