بازرفتند و حاجب بر اثر ايشان و چون بهراة رسيدند ، چه رفت و كار امير محمّد به كجا رسيد آنگاه كه وى را از قلعت تگيناباد به قلعت منديش 1 برد بگتگين حاجب و به كوتوال سپرد و بازگشت .
امير مسعود به سپاهان بود و قصد داشت كه سپاه سالار تاش فرّاش را آنجا يله كند 2 و بر جانب همدان و جبال رود و فرّاشان سراى پرده بيرون برده بودند 3 و در آن هفته بخواست رفت 4 روز [ سه ] شنبه ده روز مانده بود از جمادى الاولى سنهء احدى و عشرين و أربعمائة 5 ، ناگاه خبر رسيد كه پدرش امير محمود ، رضى اللّه عنه ، گذشته شد و حاجب بزرگ على قريب در پيش كار 6 است و در وقت سواران مسرع رفتند به گوزگانان تا امير محمّد به زودى بيايد و بر تخت ملك نشيند . چون امير ، رضى اللّه عنه ، برين حالها واقف گشت ، تحيّرى 7 سخت بزرگ در وى پيدا آمد و اين تدبيرها كه در پيش داشت ، همه بر وى تباه شد .
از خواجه طاهر دبير شنودم ، پس از آنكه امير مسعود از هراة ببلخ آمد و كارها يكرويه 8 گشت ، گفت چون اين خبرها به سپاهان برسيد ، امير مسعود چاشتگاه 9 اين روز مرا بخواند و خالى كرد و گفت : پدرم گذشته شد و برادرم را بتخت ملك خواندند .
گفتم : خداوند را بقا باد . پس ملطّفهء 10 خود به من انداخت ، گفت : بخوان . باز كردم خط عمّتش 11 بود حرّهء ختّلى 12 ، نبشته بود كه : خداوند ما ، سلطان محمود نماز ديگر 13 روز پنجشنبه هفت روز مانده بود از ربيع الآخر گذشته شد ، رحمة اللّه و روز بندگان پايان آمد 14 و من با همه حرم 15 به جملگى بر قلعت غزنين مىباشيم و پس فردا مرگ او را آشكارا كنيم . و نماز خفتن 16 آن پادشاه را بباغ پيروزى 17 دفن كردند و ما همه در حسرت ديدار وى مانديم كه هفتهيى 18 بود تا كه نديده بوديم . و كارها همه بر حاجب على مىرود 19 و پس از دفن سواران مسرع رفتند هم در شب بگوزگانان تا برادر محمّد به زودى اينجا آيد و بر تخت ملك نشيند و عمّهات 20 به حكم شفقت كه دارد بر امير فرزند 21 هم در اين شب بخطّ خويش ملطّفهيى نبشت و فرمود تا سبكتر 22 دو ركابدار 23 را كه آمدهاند پيش ازين به چند مهم 24 نزديك امير ، نامزد كنند 25 تا پوشيده 26
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 11
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص١١