ديگر زير من ريش شد و خداوندم بسيار مرا بزده بود و زين بر گردن من نهاده . من سخت غمناك بودم از حال و روزگار خويش و بىدولتى 1 كه كس مرا نمىخريد . و خداوندم سوگند خورده بود كه مرا به نشابور پياده برد و همچنان برد . آن شب با غمى سخت بزرگ بخفتم ، در خواب ديدم خضر را ، عليه السّلام ، نزديك من آمد ، مرا پرسيد و گفت : چندين غم چرا مىخورى ؟ گفتم :
از بخت بد خويش . گفت : غم مدار و بشارت دهم ترا كه مردى بزرگ و بانام خواهى شد ، چنان كه وقتى بدين صحرا بگذرى با بسيار مردم محتشم و تو مهتر ايشان 2 ؛ دل شاد دار و چون اين پايگاه بيافتى با خلق خداى نيكويى كن و داد بده تا عمرت دراز گردد و دولت بر فرزندان تو بماند . گفتم : سپاس دارم . گفت : دست مرا ده و عهد كن .
دست به دو دادم و پيمان كردم ، دستم نيك بيفشرد . و از خواب بيدار شدم و چنان مىنمود كه اثر آن افشردن بر دست من است . برخاستم ، نيمشب غسل كردم و در نماز ايستادم تا ركعتى پنجاه 3 كرده آمد و بسيار دعا كردم و بگريستم ، و در خود قوّتى بيشتر مىديدم .
پس اين ميخ برداشتم و بصحرا بيرون آمدم و نشان فروبردم . چون روز شد ، خداوندم ، بارها برنهاد و ميخ طلب كرد ، نيافت ، مرا بسيار بزد به تازيانه و سوگند گران خورد كه بهر بها كه ترا بخواهند خريد ، بفروشم . و دو منزل تا نشابور پياده رفتم . و الپتگين به نشابور بود بر سپاهسالارى سامانيان با حشمتى بزرگ ، و مرا با دو يارم به دو بفروخت .
و قصّه پس از آن دراز است ، تا بدين درجه رسيدم كه مىبينيد . » و اللّه اعلم بالصّواب .
حكايت امير عادل سبكتگين با آهوى ماده و بچهء او و ترحّم كردن بر ايشان و خواب ديدن
از عبد الملك مستوفى 4 ببست شنيدم هم در سنهء خمسين و أربعمائة - و اين آزاد - مرد مردى دبير است و مقبول القول 5 و به كار آمده 6 و در استيفا آيتى 7 - گفت : بدان وقت كه امير سبكتگين ، رضى اللّه عنه ، بست بگرفت و بايتوزيان 8 برافتادند ، زعيمى 9 بود به ناحيت جالقان 10 ، وى را احمد بو عمر گفتندى ، مردى پير و سديد 11 و توانگر . امير سبكتگين وى را بپسنديد از جملهء مردم آن ناحيت و بنواخت و به خود نزديك كرد . و اعتمادش با وى