را با وى فرستاد به حكم آنكه سپاهسالار بود 1 تا كار قرار دادند ؛ و امير رضى وى را بنواخت و منشور داد بموضع 2 خراج حايطى 3 كه او داشت . و جدّم چون فرمان يافت ، اين موضع بنام پدرم كرد امير محمود و منشور فرمود ، كه امير خراسان گشته بود و سامانيان برافتاده بودند و وى پادشاه شده . و جدّم گفت : چون از جنگ هرات فارغ شديم و سوى نشابور كشيديم ، هر روزى رسم چنان بود كه امير گوزگانان و همه سالاران محتشم ، از آن سامانى و خراسانى 4 ، بدر خيمهء امير عادل سبكتگين آمدندى پس از نماز [ ديگر ] و سوار بايستادندى ، چون وى بيرون آمدى تا برنشيند ، اين همه بزرگان پياده شدندى تا وى برنشستى و سوى منزل كشيدندى 5 . چون بمنزلى رسيد كه آن را خاكستر 6 گويند ، يك روز آنجا بار افگند و بسيار صدقه فرمود درويشان را و پس [ از ] نماز ديگر برنشست و در آن صحراها مىگشت و همه اعيان با وى . و جاى جاى در آن صحراها افرازها 7 و كوهپايهها 8 بود ، پاره كوهى 9 ديديم ، امير سبكتگين گفت : يافتم ، و اسب بداشت و غلامى پنج و شش 10 را پياده كرد و گفت : فلان جاى بكاويد 11 . كاويدن گرفتند 12 و لختى فرورفتند . ميخى آهنين پيدا آمد سطبر 13 ، چنان كه ستورگاه 14 را باشد ، حلقه ازو جدا شده 15 ، بركشيدند . امير سبكتگين آن را بديد ، از اسب فرودآمد به زمين و خداى را ، عزّ و جلّ ، شكر كرد و سجده كرد و بسيار بگريست و مصلّاى 16 نماز خواست و دو ركعت نماز كرد و فرمود تا اين ميخ برداشتند و برنشست و بايستاد . اين بزرگان گفتند : اين حال چه حال است كه تازه گشت 17 ؟ گفت : قصّهيى نادر 18 است ، بشنويد :
« پيش از آنكه من به سراى الپتگين افتادم ، خواجهيى كه از آن او بودم مر او سيزده يارم را از جيحون بگذرانيد و به شبرقان 19 آورد و از آنجا بگوزگانان ، و پدر اين امير آن وقت پادشاه گوزگانان بود . ما را به نزديك او بردند . هفت تن را جز از من بخريد و مرا و پنج تن را اختيار نكرد . و خواجه از آنجا سوى نشابور كشيد و بمرو الرّوذ 20 و سرخس چهار غلام ديگر را بفروخت ، من ماندم و يارى دو . و مرا سبكتگين دراز گفتندى .
و به قضا 21 سه اسب خداوند در زير من ريش 22 شده بود ، چون بدين خاكستر رسيديم اسب
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 248
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٢٤٨