تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 246

مساهمون:

ص٢٤٦
و بو بشر تبّانى ، رحمه اللّه ، هم امام بزرگ بود به روزگار سامانيان و ساخت زر 1 داشت ، و بدان روزگار اين تشريف 2 سخت بزرگ بوده است كه كارها تنگ گرفته بوده‌اند 3 . و اگر از خوانندگان اين كتاب كسى گويد : اين چه درازى 4 است كه بو الفضل در سخن مىدهد ؟ جواب آنست كه من تاريخى مىكنم پنجاه سال را كه بر چندين هزار ورق مىافتد 5 و در او اسامى بسيار مهتران و بزرگان است از هر طبقه ، اگر حقّى بباب همشهريان خود هم بگزارم و خاندانى بدان بزرگى را پيداتر كنم 6 بايد كه از من فراستانند 7 . و بسر قصّهء سپاه‌سالارى سلطان محمود ، رضى اللّه عنه ، از جهت سامانيان را 8 بازشوم 9 و نكته‌يى چند سبك 10 از هر دستى 11 از آن بگويم كه فايده‌هاست درين ، و گسيل كردن اين امام ابو صالح تبّانى را . و آمدن بغراخان پدر قدر خان ببخارا و فساد كار آل سامان در ماه ربيع الاوّل سنهء اثنتين و ثمانين و ثلاثمائه 12 بود ، و اين قصّه دراز است ، و از خزائن سامانيان مالهاى بىاندازه و ذخاير نفيس برداشت ، پس نالان 13 شد بعلّت بو اسير 14 و چون عزم درست كرد كه بكاشغر 15 بازرود عبد العزيز 16 بن نوح بن نصر السّامانى را بياورد و خلعت داد و گفت : شنيدم كه ولايت از تو به غصب بستده‌اند ، من به تو بازدادم كه شجاع و عادل و نيكوسيرتى . دل قوى دار و هرگاه كه حاجت آيد من مدد توام . و خان بازگشت سوى سمرقند و نالانى بر وى آنجا سخت‌تر شد و فرمان يافت ، رحمه اللّه ، و لكلّ امرئ فى الدّنيا نفس معدود و اجل محدود 17 . و امير رضى 18 ببخارا بازآمد روز چهار - شنبه نيمهء جمادى الاخرى سنهء اثنتين و ثمانين و ثلاثمائه 19 و اين عبد العزيز عمّش 20 را بگرفت و بازداشت و هر دو چشم وى پركافور كرد 21 تا كور شد ، چنان كه گفت : ابو الحسن علىّ بن احمد بن ابى طاهر ، ثقهء 22 امير رضى ، كه من حاضر بودم بدين وقت كه اين بيچاره را كور مىكردند ، بسيار جزع 23 كرد و بگريست ، پس گفت : « هنر 24 بزرگ آن است كه روزى خواهد بود جزا و مكافات را در آن جهان و داورى عادل كه ازين ستمكاران داد مظلومان بستاند . » و اگر نبودى ، دل و جگر بسيار كس پاره شدى 25 .