بسيار غورى كشته شد و غنيمت بسيار يافتند . و آنجا امير كوتوال خويش بنشاند و بهرات بازگشت و به مارآباد 1 كه ده فرسنگى از هرات است ، بسيار هديه و سلاح از آن غوريان كه پذيرفته بودند تا قصد ايشان كرده نيايد ، در پيش آوردند كه آنجا جمع كرده بودند با آنچه پيش در ميش بت فرستاده بود . و درين ميانها مرا كه عبد الغفّارم ياد مىداد از آن خواب كه به زمين داور ديده بود كه « جدّهء تو نيكو تعبير كرد و همچنان 2 راست آمد » و من خدمت كردم و گفتم اين نمودارى 3 است از آنكه خداوند ديد 4 .
« و اين قصّهء غوريان بدان ياد كرده آمد كه اندر اسلام و كفر هيچ پادشاه بر غور چنان مستولى نشد كه سلطان شهيد ، مسعود ، رضى اللّه عنه . و در اوّل فتوح 5 خراسان كه ايزد ، عزّ ذكره ، خواست كه مسلمانى آشكاراتر گردد ، بر دست آن بزرگان كه در اول اسلام بودند ، چون عجم را بزدند 6 و از مداين 7 بتاختند 8 و يزدگرد بگريخت و بمرد يا كشته شد و 9 آن كارهاى بزرگ با نام برفت ، اما در ميانهء زمين غور ممكن نگشت كه درشدندى 10 . و امير محمود ، رضى اللّه عنه ، به دو سه دفعت هم از آن راه زمين داور بر اطراف غور زد و بمضايق آن درنيامد . و نتوان گفت كه وى عاجز آمد از آمدن مضايق كه رايهاى وى ديگر بود و عزائم 11 وى كه 12 از آن جوانان . و به روزگار سامانيان مقدّمى كه او را بو جعفر زيادى 13 گفتندى و خويشتن را برابر بو الحسن سيمجور 14 داشتى به حشمت و آلت و عدّت ، چند بار بفرمان سامانيان قصد غور كرد و والى هرات وى را بحشر و مردم خويش يارى داد و بسيار جهد كرد و شهامت نمود تا به خيسار و تولك 15 بيش نرسيد . و هيچكس چنين در ميانهء زمين غور نرفت و اين كارهاى بزرگ نكرد كه اين پادشاه محتشم كرد . و همگان رفتند ، رحمة اللّه عليهم اجمعين .
و از بيدارى و حزم 16 و احتياط اين پادشاه محتشم 17 ، رضى اللّه عنه ، يكى آن است كه به روزگار جوانى كه بهرات مىبود و پنهان از پدر شراب مىخورد ، پوشيده از ريحان خادم فرود سراى 18 خلوتها مىكرد و مطربان مىداشت مرد و زن كه ايشان را از راههاى نبهره 19 نزديك وى بردندى . در كوشك باغ عدنانى فرمود تا خانهيى برآوردند 20 خواب قيلوله 21 را و آن را مزمّلها 22 ساختند و خيشها 23 آويختند ، چنان كه آب از حوض
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 172
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص١٧٢