تاريخ شرط كردم كه در اوّل نشستن هر پادشاهى خطبهيى بنويسم ، پس براندن تاريخ مشغول گردم ، اكنون آن شرط نگاه دارم بمشيّة اللّه و عونه 1 .
فصل
چنان گويم كه فاضلتر ملوك 2 گذشته گروهىاند كه بزرگتر بودند . و از آن گروه دو تن را نام بردهاند يكى اسكندر يونانى و ديگر اردشير پارسى . چون خداوندان 3 و پادشاهان ما ازين دو بگذشتهاند به همه چيزها ، بايد دانست به ضرورت كه ملوك ما بزرگتر روى زمين بودهاند ، چه اسكندر مردى بود كه آتشوار 4 سلطانى وى نيرو گرفت و بر بالا شد روزى چند سخت اندك 5 و پس خاكستر شد . و آن مملكتهاى بزرگ كه گرفت و در آبادانى جهان كه بگشت ، سبيل وى 6 آنست كه كسى بهر تماشا به جايها بگذرد . و از آن پادشاهان كه ايشان را قهر كرد ، چون آن خواست 7 كه او را گردن نهادند و خويشتن را كهتر وى خواندند ، راست بدان مانست كه سوگند گران داشته است و آن را راست كرده است تا دروغ نشود 8 . گرد عالم گشتن چه سود ؟ پادشاه ضابط 9 بايد ، كه چون ملكى و بقعتى 10 بگيرد و آن را ضبط نتواند كرد و زود دست به مملكت ديگر يازد 11 و همچنان بگذرد و آن را مهمل 12 گذارد ، همه زبانها را در گفتن آنكه وى عاجز است ، مجال 13 تمام داده باشد . و بزرگتر آثار اسكندر را كه در كتب نبشتهاند آن دارند 14 كه او دارا را كه ملك عجم بود و فور 15 را كه ملك هندوستان بود ، بكشت . و با هر يكى ازين دو تن او را زلّتى 16 بوده 17 دانند سخت زشت و بزرگ . زلّت او با دارا آن بود كه به نشابور در جنگ خويشتن را بر شبه رسولى 18 به لشكر دارا برد ، وى را بشناختند و خواستند كه بگيرند ، امّا بجست 19 . و دارا را خود ثقات 20 او كشتند و كار زير و زبر 21 شد . و اما زلّت با فور آن بود كه چون جنگ ميان ايشان قائم شد 22 و دراز كشيد ، فور اسكندر را به مبارزت 23 خواست و هر دو با يكديگر بگشتند 24 ، و روا نيست كه پادشاه اين خطر اختيار كند . و اسكندر مردى محتال 25 و گريز 26 بود ، پيش از آنكه نزديك فور آمد ، حيلتى ساخت در كشتن فور ، به آنكه از