بود ، در وقت بتعجيلتر 1 برفت و عبدوس بفرمان ما بر اثر وى بيامد و او را بديد و زيادت اكرام ما بوى رسانيد و بازنمود كه چند مهمّ ديگرست بازگفتنى با وى ، و جواب يافت كه « چون برفت ، مگر 2 زشت باشد بازگشتن ، و شغلى و فرمانى كه هست و باشد به نامه راست بايد كرد 3 » ، و چون عبدوس بدرگاه آمد و اين بگفت ، ما رأى حاجب را درين باب جزيل 4 يافتيم ، و از شفقت و مناصحت وى كه دارد بر ما و بر دولت هم اين واجب كرد ، كه چون دانست كه در آن ثغر خللى خواهد افتاد ، چنان كه معتمدان وى نبشته بودند ، بشتافت تا به زودى بر سر كار رسد كه اين مهمّات كه مىبايست كه با وى به مشافهه 5 اندر آن رأى زده آيد ، به نامه راست شود .
امّا يك چيز بر دل ما ضجرت 6 كرده است و مىانديشيم كه نبايد كه حاسدان دولت را - كه كار اين است كه جهد خويش مىكنند تا كه برود 7 و اگر نرود ، دلمشغوليها مىافزايند ، چون كژدم كه كار او گزيدن است بر هر چه پيش آيد - سخنى پيش رفته باشد ، و ندانيم كه آنچه بدل ما آمده است حقيقت است يا نه ، امّا واجب دانيم كه در هر چيزى از آن راحتى و فراغتى بدل وى پيوندد مبالغتى 8 تمام باشد . رأى چنان واجب كرد كه اين نامه فرموده آمد ، و بتوقيع ما مؤكّد گشت و فصلى بخطّ ما در آخر آن است . عبدوس را فرموده آمد و بو سعد مسعدى را كه معتمد و وكيل در است 9 از جهت وى ، مثال داده شد تا آن را به زودى نزديك وى برند و برسانند و جواب بيارند تا بر آن واقف شده آيد 10 .
و چند فريضه است كه چون ببلخ رسيم در ضمان سلامت آن را پيش خواهيم گرفت چون مكاتبت كردن با خانان تركستان و آوردن خواجهء فاضل ، ابو القاسم احمد بن الحسن ، ادام اللّه تأييده 11 ، تا وزارت به دو داده آيد و حديث حاجب آسيغتگين غازى 12 كه ما را به نشابور خدمتى كرد بدان نيكويى و بدان سبب محلّ سپاهسالارى يافت . و نيز آن معانى كه پيغام داده شد ، بايد كه بشنود 13 و جوابهاى مشبع 14 دهد تا بر آن واقف شده آيد . و بداند كه ما هر چه از چنين مهمّات پيش گيريم ، اندران با وى سخن خواهيم گفت ، چنان كه پدر ما ، امير ماضى ، رضى اللّه عنه ، گفتى 15 ، كه رأى
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 75
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٧٥