است . و حديث آسيغتگين حاجب : امير ماضى چون ارسلان جاذب 1 گذشته شد ، بجاى ارسلان مردى بپاى كردن 2 او را پسنديد از بسيار مردم شايسته كه داشت ، و ديگران را مىديد و مىدانست ، اگر شايستهء شغلى بدان نامدارى نبودى ، نفرمودى . و خداوند را خدمتى سخت نيكو كرده است ، به گفتار مردمان مشغول نبايد بود و صلاح ملك نگاه بايد داشت . و چون خداوند در نامهيى كه فرموده است به بنده دستورى 3 داده است و مثال داده تا بنده به مكاتبت صلاحى بازنمايد يك نكته بگفت با اين معتمد - و خداوند را خود مقرّر است ، به گفتار بنده و ديگر بندگان حاجت نيايد - كه 4 امير ماضى مدّت يافت و دولت و قاعدهء ملك سخت قوى و استوار پيش خداوند نهاد و برفت ؛ اگر رأى عالى بيند ، بايد كه هيچكس را زهره و تمكين 5 آن نباشد كه يك قاعده را از آن بگرداند كه قاعدهء همه كارها بگردد و بنده بيش از اين نگويد و اين كفايت است . »
امير را اين جوابها سخت خوش آمد ، و ما بازگشتيم . ديگر روز مسعدى نزديك من 6 آمد و پيغام خوارزم شاه آورد و گفت كه « دشمنان كار خويش بكرده بودند و خداوند سلطان آن فرمود در باب من ، بندهء يگانهء مخلص 7 بىخيانت كه از بزرگى او سزيد ، و من دانم كه تو 8 اين دريافته باشى ، من 9 لختى ساكنتر گشتم و رفتم ، امّا يقين بداند خويشتن را كه اگر بدرگاه عالى پس از اين هزار مهمّ افتد و طمع آن باشد كه من بتن خويش بيايم ، نبايد خواند ، كه البتّه نيايم و لكن هر چند لشكر بايد 10 ، بفرستم و اگر بر طرفى خدمتى باشد و مرا فرموده آيد تا سالار و پيشرو باشم ، آن خدمت بسربرم و جان و تن و سوزيان و مردم را دريغ ندارم كه حالهاى حضرت 11 بديدم و نيك بدانستم ، نخواهند گذاشت آن قوم كه هيچ كار بر قاعدهء راست برود و يا بماند . از خداوند هيچ عيب نيست ، عيب از بدآموزان است ، تا اين حال را نيك دانسته آيد . » من كه بونصرم امانت نگاه نداشتم و برفتم و با امير بگفتم و درخواستم كه بايد پوشيده بماند و 12 نماند . و تدبيرى ديگر ساختند در برانداختن خوارزم شاه آلتونتاش سخت واهى 13 و سست ، و نرفت 14 ، و بدگمانى مرد زيادت شد و پس ازين آورده آيد به جايگاه 15 .
و هم درين راه بمرو الرّود 16 خواجه حسن ، ادام اللّه سلامته ، كدخداى 17 امير محمّد
تاريخ بيهقى ( فارسي ) — صفحة 77
مساهمون: محمد بن حسين البيهقي
ص٧٧