بعد از ظهر شد و تعداد اندك توّابين به فرماندهى عبداللَّه و رفاعه به شدّت مقاومت كردند و جمعى كثير از شاميان را به هلاكت رساندند و آنان را عقب راندند ، امّا دشمن ، كه تعدادش بسيار بود ، حملهاى سنگين را تدارك ديد و آنان را زير فشار قرار داد . به ناچار توّابين مجبور به عقب نشينى شدند . آنها تنها از يك جبهه مىتوانستند حمله كنند ، آن هم جبههء مقابل بود .
با وجود اين ، همچنان مقاومت كردند وجنگيدند تا شب فرا رسيد .
ادهمابنمحرز ، يكى از فرماندهان دشمن ، با سواران خود از مقابل ، با فرمانده توّابين ، عبداللَّهبنوال ، مىجنگيد . عبداللَّه اين آيه را خواند : « وَ لا تَحْسِبَنَّ الِّذينَ قُتِلُوا فى سَبيلِ اللَّهِ امْواتاً . . . » « 1 » ( يعنى : گمان مدار آنان كه در راه خدا كشته شدهاند مردهاند . . . . ) ادهم اين آيه را كه شنيد ، خشمگين شد ، به عبداللَّه حمله برد و با ضربتى دست او را قطع كرد و رهايش ساخت و گفت : دوست نداشتم كشته شوى ، مىخواستم به نزد خانوادهات برگردى . عبداللَّه گفت : « بد گمان بردى به خدا ، دوست ندارم همچون تو دست سالمى در بدن داشتم ، بلكه مىخواستم اجر بريدن اين دست نصيب من گردد و اين ثواب از من سلب نشود . »
ابنادهم باز از سخنان شجاعانهء عبداللَّه خمشگين شد و نيزهاش را در بدن او فرو برد . امّا او با همان وضع ، از خود دفاع كرد و به جنگ ادامه داد تا به شهادت رسيد .
عبداللَّهبنوال يكى از پرهيزگارترين و برترين فقها و از بزرگان و زهّاد زمان خود بود .
وقتى عبداللَّه كشته شد ، رفاعةبنشداد پرچم را برداشت ، چون فقط
هامش
( 1 ) - آل عمران ( 3 ) ، آيهء 169 .