آنگاه امام حسن متوجه او شد و فرمود : اى اعور ثقيف ؛ ( اعور كسى است كه يك چشم داشته باشد و چشم ديگرش حس بينائى را از دست داده باشد ) تو از قبيلهء قريش نيستى كه من با تو مفاخره نمايم . واى بر تو ! آيا مرا نمىشناسى ! در صورتى كه من پسر بهترين و بزرگترين زنان ميباشم ! پيغمبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله از علم خدا بما تعليم داد . آن بزرگوار علم تأويل قرآن و مشكلات احكام را بما ياد داد عزت ، قدرت ، و فرمانفرمائى ، فخريه و بزرگوارى مال ماست . تو از آن گروهى هستى كه در زمان جاهليت حسب و نسبى براى آنان ثابت نشد و از اسلام هم نصيبى نداشتند ، غلام زر خريد فرارى را در موقع زد و خورد شيران ژيان و مبارزهء اقران با فخريه كردن چه كار ! ؟ مائيم كه بزرگواريم ، مائيم كه حمايتكننده و پيشوائيم . مائيم كه حامى حيثيت و انسانيت هستيم ، مائيم كه ننگ و عار را از دامن خويشتن دور مينمائيم . منم كه پسر زنان نجيبه و باكره ميباشم .
تو نسبت به بهترين وصى بهترين پيامبران بدگمان هستى و ميخواستى او را نصيحت كنى ، وى به عاجز بودن تو بيناتر و به ضعف تو داناتر بود . تو به علت آن بغض و حسودى كه در سينه و ظهور عهدشكنى كه در چشم دارى بايستى دست رد بسينهء خود بگذارى . هيهات ! على اين طور نبود كه بازوى افراد گمراه را تقويت كند . تو گمان ميكنى : اگر در جنگ صفين بودى با درشتخوئى قبيلهء قيس و حلم طايفهء ثقيف چكار ميتوانستى كرد ؟ مادرت برايت گريه كند آيا با آن عجز و ناتوانى كه در مقام جنگ داشتى ؟ يا بفرارى كه در موقع مبارزات ميكردى ؟
به خدا قسم اگر پنجههاى پر قدرت حضرت امير تو را ميگرفت ميفهميدى كه هيچ قدرتى نميتوانست مانع آن حضرت شود و زنان گريهكننده سخت بر تو گريان ميشدند .
اما درشتخوئى قبيلهء قيس تو را با قبيله قيس چه كار ؟ جز اين نيست كه تو يك غلام زر خريدى هستى كه ثقيف ناميدهشدهاى و خود را بطائفهء ثقيف ملحق نمودهاى ، براى اينكه شخصيتى بدست آورى فكر ديگرى بكن ، زيرا تو از مردان
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 93
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٩٣