ما را ندارى ، تو مقام و فخريهء ما را نخواهى داشت . آنگاه اين شعر را سرود :
1 - ما افرادى را كه از لحاظ وقار پاكيزه بودند شفا داديم . عزت و قدرت آنان به اشخاصى كه بما ملحق شوند خواهد رسيد .
2 - مائيم كه غنيمت را گرفتيم و رد كرديم به جائى كه بايد رد كنيم ، مائيم كه دست پادشاهان را بستيم سپس مغيرة بن شعبه شروع بسخن كرد و گفت : من پدر تو را نصيحت كردم ولى نپذيرفت ، اگر من قطع رحم را مكروه نميداشتم از گروه اهل شام ميشدم .
پدر تو مىدانست كه من بوسيلهء بد اخلاقى قبيلهء قيس و حلم طايفهء ثقيف و تجربههائى كه در امور قبائل داشتند ميتوانم شتران تشنه را از سر آب تشنه بازگردانم .
امام حسن عليه السّلام بسخن آمد و فرمود : اى مروان ! آيا تو گمان ميكنى من اين سخنانى را كه گفتم به علت خوف و ضعف و عجز بود ، آيا تو مىپندارى من خويشتن را ستايش كردم ، در صورتى كه پسر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ميباشم ، يا خواستم مقام خود را بالا ببرم ، در صورتى كه من بزرگ جوانان اهل بهشت هستم ! ؟ واى بر تو ! كسى تكبر مينمايد كه بخواهد شخصيت پست خود را بالا ببرد ، آن كسى فرحمند مىشود كه بخواهد مقام خويشتن را رفعت دهد ، ولى ما اهل بيت رحمت معدن كرم ، جايگاه خير ، گنجينهء ايمان ، نيزهء اسلام و شمشير برندهء دين ميباشيم .
مادرت برايت گريه كند ! چرا قبل از اينكه من تو را دچار جزع و فزع كنم و نامى به تو بدهم كه بوسيلهء آن از اسم خود بىنياز شوى سكوت اختيار ننمودى ! ؟
اما اينكه گفتى : غنيمت آوردى و پادشاهان را مغلوب نمودى . آيا اين اعمال را در آن روزى كه متصدى بودى و شكست خوردى ، يا ممنوع و خائف شدى انجام دادى ، آن روز غنيمت تو هزيمت تو بود ، تو بودى كه با طلحه بىوفائى و غدر كردى و او را كشتى قباحت بر تو باد ! چقدر پوست صورت تو كلفت است ! ؟ مروان كه جوابى نداشت سر خويشتن را به زير انداخت و مغيره همچنان مبهوت و متحير شد ! !
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 92
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٩٢