شويد . من به خدا قسم ميخورم احدى از شما با پسر پيامبر در راه خدا شهيد نخواهد شد مگر اينكه در اعلى عليّين بهشت با حضرت محمد صلّى اللَّه عليه و آله رفيق خواهد بود .
ناگاه مردى از بنى اسد كه او را عبد اللَّه بن بشر ميگفتند بسوى حبيب شتافت و گفت : من اولين شخصى هستم كه اين دعوت را پذيرفتم . سپس اين ارجوزه را خواند :
1 -
قد علم القوم اذا تواكلوا * و احجم الفرسان اذ تناقلوا
1 -
انى شجاع بطل مقاتل * كاننى ليث عرين باسل
1 - يعنى اين خويشاوندان من ميدانند كه هر گاه عاجز شوند و سواران سست گردند .
2 - من شخصى شجاع و دلاور و جنگجوى ميباشم . گويا ، شير بيشهاى باشم كه شجاع است .
سپس مردانى از آن قبيله سبقت گرفتند و تعداد آنان به - 90 - مرد رسيد و متوجه امام حسين شدند ! در همين موقع بود كه مردى از آن قبيله خارج شد و اين جريان را براى ابن سعد شرح داد .
ابن سعد مردى از ياران خود را خواست كه او را ازرق ميگفتند و تعداد چهار صد سوار را با او متوجه قبيلهء بنى اسد نمود . در همان حينى كه آن گروه بنى اسد ميخواستند شبانه بسوى لشكر امام حسين حركت نمايند ناگاه لشكر ابن سعد در كنار فرات سر راه بر آنان گرفتند . مختصر راهى بين ايشان و لشكريان امام بيش نبود . بعضى از آن گروه با بعض ديگر بدفاع پرداختند و جنگ خطرناكى بين آنان رخ داد ! حبيب بن مظاهر به ازرق فرياد زد و گفت : واى بر تو ! با ما چه منظورى دارى ؟ از ما صرف نظر كن ! ما را بگذار تا ديگرى غير از تو بواسطهء ما شقى و بدبخت شود ! ولى ازرق از بازگشتن خوددارى نمود . چون بنى اسد دريافتند كه تاب مقاومت با آن گروه تبهكار را ندارند لذا شكست خوردند و بسوى قبيلهء خود