تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 437

مساهمون:

ص٤٣٧
او ترجع الى حكمى و حكم يزيد بن معاويه - و السّلام . يعنى سر به بالش نگذارم و غذاى سير نخورم تا اينكه تو را به خداى لطيف و خبير ملحق نمايم ، يا اينكه به حكم من و حكم يزيد بن معاويه در آئى ! ! و السّلام . هنگامى كه نامهء ابن زياد بدست امام حسين رسيد و آن را مورد مطالعه قرار داد آن را از دست خود انداخت و فرمود : رستگار نشود آن گروهى كه بوسيلهء رضايت مخلوق غضب خدا را خريد . فرستادهء ابن زياد به امام حسين گفت : جواب نامه را ميخواهم ؟ فرمود : او جوابى نزد من ندارد ، زيرا كه وى مستحق عذاب گرديده است ، هنگامى كه فرستادهء ابن زياد نزد او بازگشت و جواب امام حسين را برايش گفت ابن زياد فوق العاده خشمگين گرديد و متوجه عمر بن سعد شد و او را براى قتال با امام حسين مأمور نمود . ابن زياد عمر را قبل از اين جريان والى شهر رى قرار داده بود . عمر بن سعد از جنگيدن با امام حسين استعفا كرد . ولى ابن زياد به وى گفت : پس عهد نامهء شهر رى را كه به تو داده‌ايم بما باز گردان ! عمر از ابن زياد مهلت خواست و بعد از يك روز اين مأموريت را براى اينكه مبادا از حكومت شهر رى بر كنار شود پذيرفت . شيخ مفيد مينگارد : فرداى آن روز ابن سعد از كوفه با چهار هزار نفر سوار آمد و در نينوا پياده شد و عروة بن قيس احمسى را نزد امام حسين فرستاد و گفت : به امام حسين بگو : چه باعث شده كه تو اينجا آمده‌اى و چه منظورى دارى ؟ ولى چون عروه از آن افرادى بود كه براى امام حسين نامه نوشته بود لذا خجالت ميكشيد نزد آن حضرت برود . عمر اين فرمان را به كليهء آن رؤسائى كه براى امام حسين نامه نوشته بودند عرضه كرد ، ولى آنان عموما نپذيرفتند ! ! پس از اين جريان كثير بن عبد اللَّه شعبى كه سوارى شجاع بود و چيزى از او جلوگيرى نميكرد برجست و به عمر گفت : من نزد حسين ميروم ، به خدا قسم اگر بخواهى او را غفلتا ميكشم ! عمر بن سعد گفت : منظور من اين نيست كه او را غفلتا شهيد كنى ، فقط نزد حسين برو و بگو : چه باعث شده كه به اين سرزمين آمده . وقتى كثير متوجه امام حسين عليه السّلام شد و ابو ثمامهء صيداوى او را ديد به امام حسين