اعرابى كه بدنبال آن حضرت آمده بودند اين است كه امام حسين وارد شهرى خواهد شد و مردم آن شهر مطيع آن بزرگوارند . لذا امام حسين دوست نداشت كه اعراب ندانند بكجا ميروند .
وقتى سحر شد امام حسين به ياوران خود دستور داد تا آب فراوان بردارند .
سپس حركت كردند تا به بطن عقبه رسيدند . امام حسين در آنجا پياده شد .
شيخى از بنى عكرمه در آنجا با امام حسين ملاقات نمود كه او را عمرو بن لوذان ميگفتند وى به امام عليه السّلام گفت : بكجا ميروى ؟ فرمود : كوفه . گفت : تو را به خدا قسم مىدهم كه باز گردى . به خدا قسم تو جز به طرف نوك نيزه و تيزى شمشيرها نخواهى رفت . اين افرادى كه بدنبال تو فرستادهاند اگر افرادى بودند كه از جنگ با دشمن براى تو كافى بودند و كارها را براى تو روبراه مىكردند و تو نزد آنان ميرفتى كار اساسى بود . اما با اين وضعى كه شما مىنگرى من صلاح نميدانم به اين مسافرت ادامه دهى ! ! امام حسين در جوابش فرمود : اى بندهء خدا اين نظريهاى كه تو دارى بر من پوشيده نيست و خدا هم در كار خود مغلوب نخواهد شد . سپس فرمود : به خدا قسم آنان دست از من برنميدارند تا اين خون مرا بريزند . هنگامى كه خون مرا بريزند خدا يك كسى را بر آنان مسلط مىكند كه ايشان را ذليل نمايد و ذليل - ترين امتها خواهند شد .
سپس آن حضرت از بطن عقبه حركت نمود تا وارد شراف شد . وقتى سحر شد بجوانان خود دستور داد ، آب فراوان برداشتند امام حسين از آنجا كوچ كرد و تا نصف روز راه طى نمود . در آن بينى كه راه ميرفت ناگاه شنيد مردى از اصحابش تكبير گفت . امام عليه السّلام فرمود : اللَّه اكبر ! چرا تكبير گفتى ؟ گفت :
براى اينكه نخلها را ديدم گروهى از ياران به امام حسين گفتند : به خدا قسم ما هرگز در اين مكان نخل نديدهايم ! امام حسين فرمود : پس چه مىبينيد ؟ گفتند :
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 423
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٢٣