گفتند : در فلان خيمه . وقتى متوجه آن خيمه شدم ديدم امام حسين عليه السّلام بدر خيمه تكيه كرده و مشغول خواندن كتابى است كه در جلو آن حضرت بود . من به آن بزرگوار سلام كردم و جواب شنيدم .
گفتم : يا بن رسول اللَّه ! پدر و مادرم بفداى تو باد چه باعث شده كه تو در اين سرزمينى كه زراعتى ندارد پياده شوى ! ؟ فرمود : اين گروه ستمكيش مرا دچار خوف نمودهاند و اين نامههاى اهل كوفه مىباشد و آنان قاتل من هستند هنگامى كه مرا شهيد نمايند و براى خدا احترامى قائل نشوند خدا يك كسى را ميفرستد تا ايشان را بكشد و از آن قومى كه يك زن بر آنان مسلط بود ذليلتر خواهند شد .
ابن نما از عقبة بن سمعان نقل مىكند كه گفت : امام حسين از مكه خارج شد و فرستادگان عمرو بن سعيد بن عاص كه يحيى بن سعيد رئيس آنان بود سر راه به امام حسين گرفتند تا آن حضرت را بازگردانند . ولى امام اعتنا نكرد و كار به جائى رسيد كه با تازيانه زد و خورد كردند و امام حسين حركت نمود . آن گروه به امام حسين گفتند : آيا از خدا نمىترسى كه ميخواهى از جماعت دست بردارى و اين امت را دچار تفرقه نمائى ! ؟ امام حسين فرمود : من براى خودم و شما هم براى خودتان . شما از رفتار من بيزاريد و من از كردار شما بيزارم .
روايت شده : طرماح بن حكم ( به فتح حاء و كاف ) گفت : من مقدارى آذوقه براى اهل و عيال خود تهيه كرده بودم كه با امام حسين ملاقات كردم . به آن بزرگوار گفتم : من تو را ياد آور مينمايم ، مبادا فريب بخورى . به خدا قسم اگر داخل كوفه شوى شهيد خواهى شد . بلكه من خوف دارم كه بكوفه نرسى ! اگر تصميم جهاد دارى در كوه أجأ پياده شو ، زيرا كوهى است بلند ، به خدا قسم هرگز ذلتى در اين كوه دچار ما نشده و خويشاوندان من هم عموما تو را يارى خواهند كرد مادامى كه تو در بين آنان باشى از تو دفاع مينمايند .
امام حسين فرمود : بين من و اين گروه موعد و قرار دادى در كار است
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 413
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤١٣