در آنجا با كاروانى ملاقات نمود كه از طرف بحير بن ريسان حميرى كه از طرف يزيد بن معاويه عامل يمن بود و هديهاى براى يزيد بن معاويه حمل مىكردند .
آن هديهها عبارت بودند از : لباسهاى ديبا و يكنوع گياه مخصوصى كه در يمن ميرويد . امام حسين عليه السّلام آن هديهها را گرفت ، زيرا حكم امور مسلمانان بدست آن حضرت بود .
سپس به شتربانان فرمود : هر كسى از شما كه دوست داشته باشد با ما بعراق بيايد كرايهء او را ميپردازيم و به وى احسان مينمائيم . و هر كسى بخواهد از ما مفارقت نمايد بقدرى كه راه طى كرده به او كرايه خواهيم داد . گروهى با آن حضرت همراه و گروهى هم جدا شدند .
سپس امام حسين عليه السّلام آمد تا به ذات عرق رسيد . در آنجا بشر بن غالب را ديد كه از طرف عراق مىآمد . از او راجع به اوضاع عراق جويا شد .
وى گفت : دلهاى مردم با تو ولى شمشيرشان با بنى اميه است .
فرمود : برادر بنى اسدى راست گفت . خدا هر عملى كه بخواهد انجام ميدهد و هر ارادهاى كه داشته باشد به كار ميبرد .
بعدا از ذات عرق كوچ كرد و آمد تا موقع ظهر در ثعلبيه پياده شد . سر مبارك خود را به زمين نهاد و خوابش رفت . وقتى بيدار شد فرمود :
هاتفى را ديدم كه ميگفت : شما بسرعت ميرويد و اجل هم شما را بسرعت بسوى بهشت ميبرد . فرزندش ، على گفت :
يا ابه ! أ فلسنا على الحق ! ؟
يعنى آيا ما بر حق نيستيم ! ؟ فرمود : چرا پسرم ، به حق آن خدائى كه بازگشت خلق بسوى اوست ما بر حق ميباشيم . گفت : پدر جان ! پس باكى از مرگ نداريم . فرمود : پسر جان ! خدا بهترين جزائى را كه از پدر به پسر ميدهد از من به تو عطا فرمايد . سپس شب را در آنجا توقف نمود .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 411
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤١١