تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 357

مساهمون:

ص٣٥٧
ركعتى نماز خواند . هنگامى كه از نماز فراغت حاصل كرد فرمود : پروردگارا ! اين قبر پيامبر تو محمّد مىباشد و من پسر دختر پيغمبر تو هستم . تو از اوضاع من كاملا آگاهى . پروردگارا ! من كار نيك را دوست دارم و امر زشت را زشت ميدانم . اى خداى ذى الجلال و الاكرام ! تو را به حق اين قبر و صاحب آن قسم مىدهم آنچه را كه رضاى تو و پيغمبر تو در آن است براى من مقدر نمائى . سپس همچنان نزد قبر رسول خدا گريه كرد تا صبح نزديك شد و بعد از آن سر مبارك خود را روى قبر نهاد و مختصرى خوابش رفت . ناگاه در عالم خواب ديد پيغمبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله با گروهى از ملائكه كه در طرف راست و چپ و جلو آن حضرت قرار داشتند آمد و امام حسين را به سينهء خود چسبانيد و ميان دو چشمش را بوسيد و به وى فرمود : حبيبى يا حسين ! كانى اراك عن قريب مرملا بدمائك ، مذبوحا بارض كرب و بلاء . يعنى اى حبيب من ، اى حسين ! گويا ، من به زودى تو را غرقه بخونهاى خود مىنگرم ، تو را در حالى مىبينم كه در زمين غم و بلا بدست گروهى از امتم ذبح شده باشى . تو با اين مصيبت‌ها عطشانى هستى كه آب نخواهى خورد و تشنه‌اى ميباشى كه سيراب نخواهى شد . آن گروه ستمكار با اينكه تو را شهيد ميكنند باز هم چشم اميد به شفاعت من خواهند داشت ! خدا شفاعت مرا در روز قيامت نصيب آنان ننمايد ! اى محبوب من حسين ؟ پدر و مادر و برادرت نزد من آمدند و مشتاق تو ميباشند تو در بهشت داراى يك درجه‌اى هستى كه جز بوسيلهء شهيد شدن به آن نخواهى رسيد . امام حسين عليه السّلام همچنان در عالم خواب بجد بزرگوارش نگاه مىكرد و ميگفت :