تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 278

مساهمون:

ص٢٧٨
ميكشند ، خدا شفاعت مرا نصيب آنان ننمايد ! 11 - در كتاب مزبور از سويد ( بضم سين و فتح واو ) ابن غفله روايت مىكند كه گفت : من در حضور حضرت امير عليه السّلام بودم كه مردى نزد آن بزرگوار آمد و گفت : يا امير المؤمنين ! من از وادى القرا بحضور تو آمده‌ام . خالد بن عرفطه از دنيا رفت . حضرت امير در جوابش فرمود : خالد نمرده است . وى سخن خود را اعاده نمود . امام عليه السّلام فرمود : نمرده ، به حق آن خدائى كه جان من در دست او است وى فعلا نخواهد مرد ! آن مرد باز سخن خود را تكرار كرد و گفت : سبحان اللَّه ! من بشما خبر مىدهم كه او مرده است و تو ميگوئى : نمرده ! ! حضرت امير فرمود : به حق آن خدائى كه جان من در دست قدرت او است خالد بن عرفطه نمرده و نخواهد مرد تا اينكه راهنماى آن لشكر گمراهى شود كه پرچم آن را حبيب بن جماز به اهتزاز درآورد . راوى ميگويد : موقعى كه اين مقاله به گوش حبيب بن جماز رسيد بحضور حضرت امير آمد و گفت : تو را به خدا قسم مىدهم كه در بارهء من بدگمان مباش ! زيرا من از شيعيان تو ميباشم . تو يك موضوعى را در بارهء من گفته‌اى كه من آن را در وجود خود نمىبينم . حضرت امير فرمود : اگر تو حبيب بن جماز باشى حتما آن پرچم را حمل و نقل خواهى كرد ! ابو حمزه ميگويد : به خدا قسم اين حبيب بن جماز از دنيا نرفت تا اينكه عمر بن سعد گروهى را به طرف امام حسين فرستاد و خالد بن عرفطه در مقدمهء آن گروه بود و حبيب بن جماز پرچم آنان را ميبرد . 12 - در كتاب ارشاد نيز نظير اين روايت را نقل كرده است . در كتاب كامل الزيارات از امام جعفر صادق عليه السّلام روايت مىكند كه فرمود : يك روز امام حسين عليه السّلام در كنار پيغمبر معظم اسلام بود و با آن حضرت بازى ميكرد و ميخنديد . عائشه گفت : يا رسول اللَّه ! چقدر اين كودك را دوست مىدارى ! ؟