مىكند كه گفت : هر گاه عمر بن سعد از در مسجد داخل ميشد ياران حضرت امير ميگفتند : اين شخص قاتل امام حسين است . آنان اين سخن را در زمان بسيار طولانى قبل از شهادت امام حسين ميگفتند .
20 - نيز در همان دو كتاب مينگارد : عمر بن سعد به امام حسين عليه السّلام ميگفت : يا ابا عبد اللَّه ! گروهى از اين مردم سفيه و نادان گمان ميكنند ، من تو را خواهم كشت ! امام حسين فرمود : آنان سفيه نيستند بلكه افرادى حليم ميباشند آيا نه چنين است كه چشم من به اين موضوع روشن مىشود كه تو جز اندكى از گندم عراق نخواهى خورد .
21 - در كتاب مناقب از ابن عباس روايت مىكند كه گفت : هند كه مادر معاويه بود از عايشه خواست كه از پيامبر خدا راجع به خوابى ( كه ديده بود ) جويا شود . پيغمبر اكرم بعائشه فرمود : به او بگو ، خواب خود را نقل كند ، هند گفت :
گويا ؛ در عالم خواب ديدم : آفتاب از بالاى سرم طلوع نمود و ماه از فرج من خارج شد و گويا ؛ ستارهاى كه سياه بود از ماه خارج گرديد و به آن آفتاب كوچكى كه از آفتاب بزرگ خارج شده بود حمله كرد و آن را بلعيد ، آنگاه افق براى بلعيده شدن آن آفتاب سياه گرديد ! ! سپس ستارگانى ديدم كه از آسمان و ستارگان ديگرى كه سياه بودند از زمين ظاهر شدند و ستارگان سياه كليهء افق زمين را احاطه نمودند .
چشمان مبارك پيغمبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از شنيدن اين خواب اشكبار شد و فرمود :
وى هند است و دو مرتبه به هند فرمود : اى دشمن خدا ! از نزد ما خارج شو زيرا تو غم و اندوه مرا تجديد نمودى و خبر مرگ احباب مرا به من دادى .
هنگامى كه هند خارج شد پيغمبر اعظم فرمود : بار خدايا ! هند و نسل ويرا لعنت كن ! وقتى راجع به تعبير آن خواب از رسول خدا جويا شدند فرمود : آن آفتابى كه بالاى سر او طلوع نمود على بن ابى طالب عليه السّلام است . و آن ستارهء سياهى كه
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 281
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٨١