تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 274

مساهمون:

ص٢٧٤
گفتگو كردم گفتند : به خدا قسم آنچه را كه تو شنيدى ما هم شنيديم ، اين اشعار را در حال جنگ شنيديم . ولى نميدانستيم گويندهء آن‌ها كيست ! ما اين طور تصور ميكرديم كه او خضر عليه السّلام بوده است . 3 - در كتاب اكمال الدين نيز نظير اين حديث را روايت كرده است . 4 - نيز در كتاب امالى از هرثمة بن ابو مسلم روايت مىكند كه گفت : وقتى ما با حضرت امير المؤمنين على از جنگ صفين بازگشتيم و وارد كربلا شديم آن بزرگوار نماز صبح را خواند ، آنگاه مقدارى از تربت آن زمين را برداشت و بوئيد و فرمود : عجب خاكى هستى كه گروه‌هائى از تو بدون حساب داخل بهشت خواهند شد ! ! وقتى هرثمه نزد زوجهء خود كه شيعهء حضرت امير بود بازگشت گفت : يك موضوعى را براى تو بگويم و آن اين است كه : ولى تو حضرت ابى الحسن عليه السّلام پس از اينكه در كربلا پياده شد و نماز خواند مقدارى از تربت آن را برداشت و فرمود : اى تربت ! گروه‌هائى از تو محشور ميشوند و بدون حساب داخل بهشت خواهند شد ! ! زوجه‌اش به وى گفت : حضرت على بن ابى طالب عليه السّلام غير از حق چيزى نخواهد گفت . هرثمه ميگويد : هنگامى كه امام حسين عليه السّلام آمد كربلا من هم در ميان آن لشكرى بودم كه ابن زياد بكربلا فرستاده بود . وقتى آن منزل و آن درخت را ديدم ياد آن حديثى كه حضرت امير فرموده بود افتادم . آنگاه بر شترم سوار شدم و نزد امام حسين رفتم و سلام كردم و آنچه را كه از پدرش حضرت امير راجع به آن مكان شنيده بودم از برايش شرح دادم . امام حسين عليه السّلام فرمود : تو بر له يا بر عليه ما هستى ؟ گفتم : نه بر له و نه بر عليه تو ميباشم . زيرا كودكانى را بجاى نهاده‌ام كه