تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 253

مساهمون:

ص٢٥٣
31 - در كتاب ارشاد از ام سلمه روايت مىكند كه گفت : در يكى از روزها كه پيامبر عظيم الشأن اسلام صلّى اللَّه عليه و آله نشسته بود و امام حسين هم در كنار آن حضرت بود ناگاه ديدم چشمهاى مبارك رسول خدا پر از اشك شد ! گفتم : يا رسول اللَّه فداى تو گردم چرا تو را گريان مىبينم ؟ فرمود : جبرئيل نزد من آمد و در بارهء پسرم حسين به من تسليت گفت و به من خبر داد كه گروهى از امتم حسينم را ميكشند ، خدا شفاعت مرا به آنان نصيب ننمايد ! نيز از ام سلمه روايت شده كه گفت : يك شب پيامبر خدا از نظر ما غائب شد و خيلى طول كشيد . وقتى آمد گرد و غبار بسر و صورت مباركش نشسته و موهايش ژوليده و كف دست مقدسش بسته بود . من گفتم : يا رسول اللَّه چرا تو را گرد و غبار آلوده مىبينم ؟ فرمود : امشب مرا بموضعى بردند كه آن را كربلا ميگويند ، در آنجا قتلگاه حسينم و گروهى از اهل بيتم را به من نشان دادند . من همچنان خونهاى آنان را جمع كردم ، آن خونها اين‌ها است كه در ميان دست من مىباشد آنگاه كف دست خود را باز كرد و به من فرمود : اين خونها را بگير و آنها را نگاه دار ! وقتى من آنها را گرفتم و نگاه كردم ديدم شبيه به خاك قرمز مىباشد ، من آنها را در ميان يك شيشه ريختم و سر آن را بستم و نگاهدارى نمودم . هنگامى كه امام حسين از مكه خارج و متوجه عراق شد من همه شب و همه روزه آن شيشه را خارج ميكردم و ميبوئيدم و به آن نظر ميكردم و براى مصيبت وى ميگريستم وقتى روز دهم محرم كه امام حسين در آن كشته شد فرا رسيد من آن شيشه را در اول روز خارج كردم ديدم به حال خود مىباشد . وقتى آخر روز نزد آن شيشه رفتم ديدم آن خاك مبدل به خون گرديده ! در ميان خانه فرياد زدم و گريان شدم ولى خشم خود را براى اينكه مبادا دشمنان خاندان عصمت كه در مدينه بودند آگاه شوند و در شماتت من سرعت كنند فرو بردم . من دائما مواظب وقت و روزى كه آن خاك مبدل به خون شده بود بودم ، هنگامى كه خبر شهادت امام حسين رسيد ديدم با آن روز مطابق است .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 253 | العلامة المجلسي / محمدجواد نجفى