تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
دختر محمّد ! جبرئيل در اين ساعت با بهترين شكل و صورت در خانهء تو به نظر من آمد و گفت : يا محمّد ! أ تحب الحسين ؟ گفتم : آرى . حسين نور چشم من است ، نوگل من مىباشد ، ميوهء قلب من است . جبرئيل پس از اينكه دست خود را روى سر حسين نهاد به من گفت : مبارك مولودى هستى ، صلوات و رحمت و رضوان خدا بر تو باد . لعنت ، غضب ، عذاب ، رسوائى و عقاب خدا بر آن كسى باد كه با تو قتال و دشمنى و منازعه نمايد آيا نه چنين است كه حسين در دنيا و آخرت بزرگ شهيدان خلق اولين و آخرين مىباشد نيز بزرگ جوانان اهل بهشت اجمعين است ! پدرش از او بهتر است ، سلام به او برسان و به وى بشارت بده كه صاحب علم و رايت هدايت مىباشد ، راهنماى دوستان من شاهد و حافظ بر خلق من ، خازن علم من ، و بر اهل آسمانها و زمين‌ها و جن و انس حجت من مىباشد . 30 - در كتاب ارشاد از ام الفضل دختر حارث نقل مىكند كه وى بحضور پيغمبر اعظم اسلام صلّى اللَّه عليه و آله مشرف شد و گفت : يا رسول اللَّه ! من ديشب خواب آشفته‌اى ديدم ! فرمود : چه خوابى ؟ گفت : خوابى است خطرناك ! فرمود : چه خوابى ديدى ؟ گفت : در خواب ديدم گويا ، يك قطعه از جسد مبارك تو قطع شد و در كنار من نهاده شد ! پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود : خير است . زيرا فاطمه پسرى مياورد و او در كنار تو خواهد بود . پس از اين جريان بود كه فاطمهء اطهر امام حسين عليه السّلام را متولد كرد . ام الفضل ميگويد : امام حسين همانطور كه پيغمبر خدا فرموده بود نزد من بود . يك روز من امام حسين را بحضور رسول خدا بردم و او را در كنار آن حضرت نهادم ، وقتى صورت خود را از آن حضرت برگردانيدم ناگاه ديدم چشمان آن بزرگوار اشكبارند ، گفتم : يا رسول اللَّه ! پدر و مادرم بفداى تو باد ، چرا گريان شدى ! ؟ فرمود : جبرئيل نزد من آمد و گفت : امتم اين حسينم را شهيد مينمايند و قسمتى از تربت وى را كه قرمز رنگ است نزد من آورد .