تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 122

مساهمون:

ص١٢٢
فرمود : اى عائشه ! به خدا قسم من ايشان را از مسجد خارج نكردم و على را باقى نگذاشتم ، بلكه خدا آنان را خارج كرد و على را باقى نهاد . وقتى در جنگ خيبر آن افرادى كه بايد فرار كنند فرار كردند پيامبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله فرمود : امروز پرچم را بجوان مردى مىدهم كه خدا و رسول را دوست داشته باشد و خدا و رسول هم او را دوست داشته باشند . آنگاه على را كه مبتلى به چشم درد بود خواست و پس از اينكه آب دهان مبارك خود را به چشم على ريخت پرچم را بدست على داد و خدا فتح و فيروزى را نصيب آن حضرت كرد . هنگامى كه خواستيم با رسول خدا بجنگ تبوك برويم و پيغمبر اكرم با على وداع نمود على گريان شد ، پيامبر اعظم به آن حضرت فرمود : براى چه گريان شدى ! ؟ گفت : چگونه گريان نشوم در صورتى كه از آن زمانى كه تو مبعوث‌شده‌اى من در هيچ جنگى از تو تخلف ننموده‌ام ، پس چرا مرا در اين جنگ همراه خود نميبرى ! ؟ فرمود : يا على ! آيا راضى نيستى كه تو براى من نظير هارون باشى براى موسى ؟ تفاوتى كه هست بعد از من پيغمبرى نخواهد آمد . على گفت : راضى شدم . 13 - در بعضى از كتب مناقب قديمى مينگارد : روايت شده : معاويه براى مروان كه در مدينه عامل وى بوده نوشت : دختر عبد اللَّه بن جعفر را براى يزيد با اين شرائط خواستگارى كن كه : هر مبلغ صداقيه كه پدرش بخواهد معلوم كند و كليهء قرض‌هاى پدرش هر چه كه باشد ادا شود و بين قبيلهء بنى هاشم و بنى اميه صلح و سازش بوجود بيايد ! وقتى مروان براى خواستگارى نزد عبد اللَّه جعفر فرستاد عبد اللَّه گفت : اختيار ازدواج زنان ما بدست امام حسن عليه السّلام است ، براى خواستگارى نزد آن بزرگوار برويد . هنگامى كه مروان به منظور خواستگارى بحضور امام حسن عليه السّلام آمد آن حضرت فرمود : هر كسى را كه ميخواهى دعوت كن ! مروان پس از اينكه قبيلهء بنى هاشم و بنى اميه را دعوت كرد و حمد و ثناى خداى را بجاى آورد گفت : معاويه به من دستور داده كه زينب دختر عبد اللَّه بن جعفر را با صداقيه‌اى