تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 117

مساهمون:

ص١١٧
اينكه در طبع من سرگردانى يافت مىشود ؟ يا اينكه از كشته شدن در راه خدا مضايقه مينمايم ؟ اما اينكه ميگوئى : من عثمان را رها كردم ، چون آن افرادى كه خويشاوندى نزديكترى با عثمان داشتند او را رها كردند لذا من هم به نزديكان عثمان و افرادى كه نسبت به وى بيگانه بودند تأسى نمودم ، من با عثمان نظير ديگران ظلم و ستم نكردم ، بلكه نظير جوان مردان و عقلاء براى وى دفاع نمودم . اما اينكه گفتى : من بر عليه عائشه قيام كردم . خداى توانا به عائشه دستور داد كه در خانهء خويشتن قرار بگيرد و محجوبه باشد . ولى چون پردهء حيا را دريد و با پيغمبر خود مخالفت نمود لذا وظيفه خويشتن را در بارهء او انجام داديم . اما اينكه ميگوئى : من زياد را برادر تو ندانستم . من اين سخن را نگفتم ، بلكه پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله زياد را برادر تو ندانست ، زيرا فرموده : فرزند متعلق برختخواب است ، و زنا كار را بايد سنگباران كرد . من پس از اين جواب‌هائى كه به تو دادم دوست دارم تو در جميع امور خوشوقت باشى . پس از اين قيل و قال‌ها عمرو بن عاص شروع بسخن كرد و به معاويه گفت : يا امير المؤمنين ! به خدا قسم كه ابن عباس هرگز تو را دوست نداشته است . فقط يك زبان چربى دارد كه هر نوع بخواهد آن را برميگرداند . مثل تو و ابن عباس همان است كه شاعر اول گفت ! ابن عباس گفت : عمرو عاص ميخواهد بين استخوان و گوشت و بين عصا و پوست آن داخل شود ( يعنى در نظر دارد بين من و تو كه نظير استخوان و گوشت بدن با يك ديگر موافقت داريم جدائى بيندازد ) عمرو بن عاص سخن خود را خاتمه داد ، اكنون بايد جواب بشنود ، زيرا با شخص پهلوانى مواجه شده است . اى عمرو عاص ! آيا نه چنين است كه من براى خدا بغض تو را دارم ؟ و از تو عذر خواهى نمىكنم ! زيرا تو همان شخصى هستى كه برخاستى و گفتى : من