ميشناسى ، من كسى نيستم كه در مبارزات ضعيف و ناتوان باشد ، يا شكم پرست باشد . من در ميان قريش نظير واسطهء گردن بند ميباشم ، حسب و نسب من معروف است ، من پسر پدر خودم ميباشم ، ولى تو آن كسى هستى كه خودت ميدانى و مردم هم ميدانند . مردان قريش راجع به اينكه تو را به پسرى تصاحب كنند با يك ديگر محاكمه نمودند ، تا اينكه آخر الامر يكنفر شتر كش قريش كه از نظر حسب و نسب لئيمتر و از لحاظ ملامت بزرگتر بود بر ما بقى غالب شد و تو را به فرزندى تصاحب كرد ! از من دور شو ! زيرا تو پليدى ، و ما اهل بيتى هستيم پاك و پاكيزه كه خداى عليم پليديها را از ما دور نموده و ما را بخصوص پاك و پاكيزه آفريده ! ! عمرو بن عاص پس از اين سرزنشها دهانش بسته و با يك عالم عيب و عار بازگشت ! ! .
10 - در كتاب مناقب مينگارد : يك وقت قريش شروع بفخر و مباهات نمودند ، امام حسن عليه السّلام بود ، ولى سخن نمىگفت . معاويه به آن حضرت گفت :
اى ابا محمّد ! مگر تو را چه شده كه سخن نميگوئى در صورتى كه به خدا قسم حسب و نسب تو نقصى ندارد ، و زبان تو ألكن نيست ! ؟ امام حسن عليه السّلام فرمود : اينان هيچ فضيلت و شرافتى را ذكر نكردند مگر اينكه من لب و لباب آن را دارم ! سپس اين شعر را فرمود :
اين سخنان براى چيست ؟ در صورتى كه من در داشتن مقام مبرز و ممتاز سبقت گرفتهام ، نظير سبقت گرفتن اسب سريع السير از يك مسافتهائى بعيد .
11 - نيز در همان كتاب مينويسد : يك روز معاويه فخريه و مباهات كرد و گفت : من پسر بطحا و مكه ميباشم ، من پسر بخشندهترين اهل مكهام كه داراى گرامىترين اجداد باشد ، من پسر آن كسى هستم كه در زمان جوانى و پيرى از لحاظ فضيلت و شرافت بر قريش آقائى و سيادت نمود ! امام حسن عليه السّلام به معاويه فرمود : آيا بر من فخريه ميكنى ! ؟ ( اى معاويه ! ) منم پسر اصل و ريشه زمين ( شايد منظور آن حضرت بزرگوار حضرت ابراهيم باشد ) منم پسر جايگاه تقوا و پرهيز كارى ، منم پسر آن كسى كه طريق هدايت را آورد ، منم پسر آن
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 103
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٠٣