تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
شركت كرد و چون دو آب با يك ديگر ممزوج شدند لذا تو بغض مرا دارى . زيرا خدا در قرآن ميفرمايد :
وَ شارِكْهُم فِي الْأَمْوال وَ الْأَوْلادِ
. نيز شيطان در موقع جماع حرب ( كه از اجداد يزيد بود ) شركت نمود تا صخر بوجود آمد . به همين لحاظ بود كه صخر بغض جدم پيامبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را داشت . يكوقت سعيد بن سرح از دست زياد فرار كرد و به حضرت امام حسن پناهنده شد . امام عليه السّلام نامه‌اى براى زياد فرستاد و براى سعيد شفاعت نمود . زياد در جواب آن حضرت نوشت : از طرف زياد بن ابى سفيان بسوى حسن بن فاطمه . اما بعد : نامهء تو به من رسيد ، تو نام خود را قبل از نام من مينويسى ؟ در صورتى كه تو به من احتياج دارى ، من پادشاهم و تو يك شخص بازارى ميباشى ، از اين قبيل اعتراضات به امام عليه السّلام كرده بود . هنگامى كه امام حسن نامهء زياد را خواند لبخند زد و آن را براى معاويه فرستاد . معاويه براى زياد نوشت و او را سرزنش نمود و دستور داد تا سعيد و فرزندان و زن وى را آزاد بگذارد ، اموالى را كه از وى به يغما برده بودند برگردانند ، خانهء او را كه خراب كرده بودند بسازند . سپس به زياد اعتراض كرده بود : تو نامه‌اى بحسن مينويسى كه نام خود او و مادرش را در آن نوشته‌اى نامى از پدرش نبرده‌اى ، اگر تو عقل ميداشتى بايد بدانى چون فاطمه دختر پيغمبر اسلام است اين نامه‌اى كه تو براى وى نوشته‌اى بيشتر موجب افتخارش خواهد شد . گفته‌اند : يك روز هم امام حسن عليه السّلام نزد معاويه كه روى پهلوى راست خوابيده بود رفت و نزد پاى معاويه نشست . معاويه به امام حسن گفت : آيا تو را از عائشه دچار تعجب نكنم كه ميگويد : من اهليت خلافت را ندارم ! ؟ امام حسن عليه السّلام فرمود : شگفت‌آورتر از آن اين است كه من پائين پاى تو نشسته‌ام و تو خوابيده‌اى ! ! معاويه خجل شد ، آنگاه برخاست و نشست و از آن بزرگوار عذر خواهى نمود . 13 - نيز در كتاب مناقب مينويسد : يك وقت مروان بن حكم در حضور
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 105 | العلامة المجلسي / محمدجواد نجفى