اكنون على است ، همسر از دست داده ؛
غرقه درياى طوفانى مصيبت . بى جهت نيست كه از اين در به آن در مىزند و از اين سو به آن سو مىرود !
غريق نديدهايد ؟ چه دست و پايى مىزند !
فصل سيزدهم كتاب از زبان على است ، اما نه با يك مخاطب خاص !
گاهى با زهرايش سخن مىگويد ، گاه روى سخنش با فرزندان خويش است كه اگر از روى جسم مادر برشان ندارد ، شايد روح از پيكر آنهامفارقت كند . گاه با اسماء سخن مىگويد كه بر فراز پيكر فاطمه چه چيز بياورد و بر روى آن معصومه زمين و آسمان چگونه آب بريزد !
گاهى رو به سوى رسولاللّه مىكند كه بيايد و امانت خويش را از دست على بستاند .
و همچنان از اين سو به آن سو ، تا جايى كه از زمينى كه بناست پيكر فاطمه را در آغوش بگيرد ، نيز دست نمىكشد . اما از همه اينها كه مىگذرد رو بهسوى آسمان مىكند و با خداى فاطمه نجوا مىكند :
خدايا اين دختر پيامبرت فاطمه است كه او را از ظلمتها به سوى انوار بردى .
خدايا من از دختر پيامبر تو راضيم ، اكنون كه او گرفتار وحشت است ، تو همدم او باش .
خدايا مردم از او بريده بودند ، تو با او پيوند كن .
خدايا بر او ظلم كردند ، تو برايش حكم كن كه بهترين حاكمان تويى . ( ص 145 كتاب )
اكنون فاطمه در ميان قبر خفته است و بايد سكوت باشد و آرامش . اما آسمان از سخن نايستاده ؛ همانآسمانى كه بار امانت نتوانست كشيد . « 1 »
هامش
( 1 )
آسمان بار امانت نتوانست كشيد قرعه فال به نام من ديوانه زدند