از همه اين حرفها كه بگذريم ، گاهى ميان پيشكارى كه در خانه است ، با بانوى آن خانه ، حرفها و سخنانى است كه ميان ياران نزديك نيست .
فصل نهم كتاب سخنان فضه است با فاطمه ، كه نقطه ثقل اين سخنان بر ماجراى فدك است و قضايايى كه ميان فاطمه و ديگران رخ داد . . . يك به يك و ذره به ذره ! تا مىرسد به خطبه جانانه فاطمه كه متن آن در كتاب آورده شده است . . . و آدمهايى كه همه اينها را شنيدند اما دم برنياوردند :
وقتى شما از مسجد در آمديد ، زمزمه اعتراضى ملايم در مسجد پيچيد ، تكان خوردن برگى خشك بر برگى و نه حتى جنبيدن سنگى بر سنگى ! ( ص 115 كتاب )
اگر همين اعتراض ملايم ادامه مىيافت ، شايد به آشوبى خونين مبدل مىشد ، اما نه ، هرگز از چنين مردمى آبى گرم نمىشود !
مسجد انباشته از سنگ بود يا آدم ؟ پس چرا آتش نگرفت ؟ پس چرا نسوخت ؟ پس چرا آب نشد ؟
ما زنان روسپيد كه مو سپيد شديم در مقابل آن همه مران نامرد .
يك مرد نبود در ميان آن همه جمعيت كه برخيزد و بگويد فاطمه تو راست مىگويى ؟
يك شمشير نبود در ميان آن همه نيام خالى كه حق را از باطل جدا كند ؟ ( ص 105 كتاب )
اين فصل تمام ، اعتراضى است بى جواب ؛
اما دهمين فصل از كتاب حرفهاى امكلثوم است با مادر ؛
از فرزندى كه كوچك است ، از آب و گل در نيامده ، و سر او طاقت گرد يتيمى ندارد !
اين فصل ، مفصل نيست اما در آن از امورى سخن رفته است كه هر يك دست مايه كتابى مفصل است :
بانوى آب و آفتاب ( طرحى نو در كتاب شناسى حضرت زهرا س ) ( فارسي ) — صفحة 215
مساهمون: حسين سروقامت
ص٢١٥