عواطف بىكران و مراحم بىپايان و تحسين و آفرين شايان بر روى روزگار گشود .
ديگر از سوانح « 1 » عبرتافزا كه در مبادى توجّه موكب و الا به صوب دفع مكايد اعداى بادپيما روى نمود ، لشكركشى خانزاده خانم ملكهء سهران به جنگ خان احمد خان اردلان * و گرفتارى وى بود . بيان اين داستان غرابت « 2 » نشان آنكه ، در حديقهء سابقه سبق ذكر يافت كه عمر بيك نامى در زمان فرخندهنشان خاقان گيتىستان فردوسمكان به حكومت ولايت سهران كه ولايتى است متعلّق به اكراد باجگزار ديار روم سر زيادهسرى خاريده در دست لشكريان خان احمد خان اردلان از پاى درآمده بود و بعد از قتل آن گمنام چون مردى در ميان آن سلسله به جز كودكى خردسال نبود ، نوبت حكومت آن قبيله به زنان « 3 » رسيد ، آن ناقص خرد حد خود مشناس كه مادر آن كودك بود به جاى عمر بيك مذكور حكمران قبيله سهران گرديد و چون حكومت و فرمانروايى را « 4 » از سپهدارى و دشمن شكارى و ساير اسباب ملكدارى ناچار است ، به جاى معجز « 5 » افسر سرورى بر سر و زره دلاورى در بر و كمر شمشير و كمر تركش طراز كمر « 6 » كرده بر مركب چابك سوارى سوار به معركهء كارزار و ميدان گيرودار مىشتافت و پيوسته با جوانان دلير جگردار در آن ديار مدارش به اسب تازى و چوگانبازى و صيد و شكار اندازى گذران بود تا در اين سال فرخفال از راه خيال محال با حشرى از اشرار عزم استرداد بعضى از محال متعلّقه به اكراد اردلان نمود و به مقتضاى صدق مؤدّاى :
مصراع
صيد را چون اجل آيد سوى صياد رود
خان احمد خان اردلان از قرب ورود وى خبردار گرديده فوجى از لشكريان خود را به دفع شور و شرّ وى مأمور گردانيد و اكراد اردلان خانزاده خانم ملكهء آن ديار را كه در پيش خود شاهم آغاى روزگار بود با اتباع و اشياع وى شكارىوار در ميان گرفته ، شاهم آغا را اسير و دستگير و اتباع اشرارش را هدف تير و علف شمشير و روانهء
هامش
( 1 ) . الف ، ب : غيرت .
( 2 ) . الف ، ب : غرايب .
( 3 ) . ب : زيان .
( 4 ) . ب : « را » ندارد .
( 5 ) . ب : معجز .
( 6 ) . الف ، ب : « كمر » ندارد .