عشيرت حكارى و زينل بيك جلالى محمودى « 1 » و ساير رؤسا و سركردگان اكراد به هم پيوسته كمر قتل و غارت تبريزيان بر ميان بسته بودند و از اين رهگذر صواحب و اعيان و ساير متوطّنان آن خطّهء طربانگيز مانند سپند بر سر آتش نشسته جمعى اهل و عيال و اسباب و اموال خود را به زير زمينها و نهانخانهها كشيده گروهى بار جلاى وطن به محكمها و جاهاى دور دست مىبستند كه ناگاه از راه رعيّتپرورى و مظلومنوازى پشت و پناه خلق اللّه نقدى بيك و فوجى از سپاه ظفر پناه كه با او همراه بودند به خطّهء وحشت خيز « 2 » دار السلطنهء تبريز رسيده باعث جمعيّت خاطر و اطمينان حواس تبريزيان گرديدند و بعد از قرب ورود مخالفان ، چون نقدى بيك مذكور از شرّ و شور آن طايفهء مغرور آگهى يافت به اتّفاق جنود منصور و جوانان جگردار آن « 3 » خطّهء معمور دليرانه بر سر راه ايشان شتافت و كنار رودخانه آجى كه در حوالى شهر جريان دارد به طاغيان رسيده در برابر ايشان صفآراى گرديدند و با آنكه به نيروى بازوى جرأت و جلادت غازيان عظام ، سر پل آن درياى روان استحكام تمام يافته عبور و مرور از آن پل مقدور آن گروه مغرور نبود ، مكرّر دل به دريا كرده از آب به شناى دواب مىگذشتند و تنور حرب را التهاب مىدادند و در هر بار به شعلهء تيغ و سنان غازيان جان نثار خرمن حيات بسيارى از آن طايفهء غدّار به باد فنا رفته بقية السيف روى عزيمت به وادى هزيمت مىنهادند و جنگ به « 4 » گريز آن جمع پريشان احوال [ 28 ] نمىگذاشت كه لشكر ظفر شعار يكباره رايت اقتدار توانند « 5 » افراشت . عاقبت ، از منبع « 6 » عنايت الهى و چشمهسار اقبال بىزوال پادشاهى آب رود طغيانى عظيم نموده راه شنا را بر عبور و مرور ايشان مسدود گردانيد و طغيان آب رودخانه را بهانه كرده از بيم تيغ و سنان غازيان جان فشان روى عزيمت به وادى هزيمت آوردند و باد مراد سفينه پابرجاى جنود ظفر بنياد را از غرقاب حادثات به ساحل نجات رسانيده مظفّر و منصور به جا و مكان خود بازگرديدند و نقدى بيك مشار اليه حقيقت حال را عرضه داشت آستان جاه و جلال نموده ابواب
هامش
( 1 ) . ب : محمود .
( 2 ) . الف ، ب : وحشت اثر .
( 3 ) . الف ، ب : جگرداران .
( 4 ) . الف ، ب : « به » ندارد .
( 5 ) . الف ، ب : تواند .
( 6 ) . الف ، ب : ينابيع .