ديار خراسان به جاروب تيغ فتنهنشان سپاه ظفر پناه از خس و خار شور و شرّ اشرار پاك و به ميامن اقبال بىزوال شهريار بلنداقبال ساحت آن ولايت دار الامان امنيّت [ 19 ] و اطمينان گرديده حكام جديد از درگاه معلّى و عتبهء عليا به حفظ و حراست ولايات « 1 » مذكوره رسيدند ، كمند اقبال روز افزون فرمان فرماى ربع مسكون گردن گاوتازى و بلندپروازى ابو الغازى را به بند در آورده كشانكشان به آستان اقبال آشيان رسانيد . و باعث بر اين امر غريب و سانحهء عجيب آن گرديد كه ، چون آن دو برادر زيادهسر خايب و خاسر با متاع دست تهى و اسباب گونه گونه سفاهت و ابلهى به مرافقت انواع مشقّت و رنج از مملكت خراسان رخت معاودت به جانب اورگنج كشيدند بر سرآمد و رفت بىفايدهء خراسان در ميان برادران ، غبار نقار مرتفع گرديده رفته رفته كار از الفت به كلفت و از صداقت به عداوت انجاميد و اسفنديار خان برادر بزرگتر كه از جرأت و جسارت آمدن به خراسان پيوسته اظهار ندامت و پشيمانى مىنمود ابو الغازى سلطان برادر كهتر را به كمند حيله و تزوير به دام در آورده در بند كشيد و اين معنى را دستآويز بىگناهى خود ساخته گناه آمدن به خراسان را به گردن زيادهسرى و گردن فرازى « 2 » ابو الغازى انداخت و خدمتش را با عريضهء ضراعتآميز خجالتانگيز عذر خواه گناه خود شمرده با ايلچى كاردان و پيشكشهاى نمايان به درگاه جهانپناه پادشاه گردون بارگاه فرستاد و در طىّ تحرير عرضه داشت كمال اخلاص و دولتخواهى خود را بر صحيفهء ابلاغ نگاشته معروض داشته بود كه چون جرأت و جسارتى كه از راه آمدن به جانب خراسان روى نمود به سبب « 3 » جهل و نادانى برادرم ابو الغازى بود ، بنا بر اين او را گرفته روانهء درگاه آسمان جاه و عذر خواه گناه خود نمودم كه اگر جرايد جرايم وى به آب عفو و اغماض شستوشو يابد و اعتراف به تقصير شفاعت خواه گناه او شود چون در سوالف زمان پيوسته يكى از سلاطينزادههاى خوارزم كمر بندگى و عبوديت آن سلسلهء عليّه را بر ميان جان بسته مانند ساير بندگان خدمتگزار دولت پايدار بودهاند ، او نيز
هامش
( 1 ) . الف ، ب : ولايت .
( 2 ) . الف ، ب : گردن فرازى و زيادهسرى .
( 3 ) . ب : نمود نسبت .