تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ايران در زمان شاه صفى و شاه عباس دوم ( فارسي ) — صفحة 616

مساهمون:

ص٦١٦
سلطنت روى زمين را در صدر « 1 » آن بزم خلد تزيين گذاشتند و اورنگ‌آراى سرير سلطنت پايدار به جلوس همايون تخت جهان‌پناهى « 2 » را نمونهء اردىبهشت و فروردين نموده ابواب خوشدلى و شادمانى بر روى مجلسيان مجلس خلد قرين [ 149 ] گشودند . و چون به دستور مقرّر و قاعدهء پيشين آن بزم بهشت‌آيين منقضى گرديد ، اخبار انجام حال كثير الاختلال شاهزاده داراشكوه به اين سياق به عرض شهريار آفاق رسيد كه چون شاهزاده از ديدهء بخت افتاده از برادر پرمكروفريب خود ، يعنى سلطان اورنگ زيب شكست يافته به وادى هزيمت شتافت ديگر در آن حدود مجال اقامت نيافته از راه اضطرار به صوب مولتان كه در عهد ولايت عهد به جاگير وى مقرّر بود نقل مكان نمود و بعد از ورود به مولتان چون ديد كه برادر نامهربان « 3 » به اين شكست نمايان دست از گريبان جان وى بر نداشته سپاهى بىكران و لشكرى فراوان به تعاقب وى مأمور داشته از مولتان نيز به حكم كريمه
« يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ »
« 4 » فرار اختيار نموده گريزان و هراسان به صوب صوبهء شكر و بكر « 5 » روان شد و با خود قرار به آن داده بود كه از آنجا رخت اضطرار به ساحل دريا كشيده با احمال و اثقال خود كشتىنشين و رخت نجات از درياى حادثات به بندر مباركه عباسى و از آنجا خود را به آستان گردون‌شأن رساند و چون رايحهء اين اخبار « 6 » به مشام شعور شهريار روزگار رسيد بنا بر رعايت آداب مردمى و ميهمان‌نوازى كه شيمهء رضيّه و سجيّهء مرضيّهء آن حضرت است ارقام لازم الاحترام به تأكيد تمام به اسم امرا و وزرا و عمّال و حكّام بندر مباركهء مزبوره « 7 » و خطّهء لار و ساير محال عزّ اصدار فرمود كه چون مذكور مىشود كه شاهزادهء داراشكوه با ده دوازده هزار نفر « 8 » از اتباع و ملازمان و كسان خود به درگاه جهان‌پناه خواهد آمد و از بندر مباركهء عباسى الى خطّهء لار اكثر صحرا و بيابان است كه اگر آبادانى سهلى داشته باشد از عهده تدارك ما يحتاج اين جمع كثير بيرون نمىتواند آمد . بنا بر اين از اطراف و اكناف
هامش
( 1 ) . م : صد . ( 2 ) . الف ، ب : جهانيان . ( 3 ) . م : مهربان . ( 4 ) . عبس ( 80 ) ، آيهء 34 . ( 5 ) . الف ، ب : شكر و مكر . ( 6 ) . الف ، ب : خبر . ( 7 ) . الف ، ب : مذكور . ( 8 ) . الف ، ب : ده دوازده نفر .
ايران در زمان شاه صفى و شاه عباس دوم ( فارسي ) — صفحة 616 | محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى