به ازاى سركارى آن كار دشوار و نظم و نسق كماندارى آن اژدرهاى آتشبار به خلاع فاخره و افسر سرافرازى ممتاز و سرافراز شد . و بعد از اتساق و انتظام مهام توپخانهها و رسيدن سيبهها « 1 » و جرها و نقبها به خندق آن قلعهء فلك فرسا « 2 » سفينهء انديشه شير شكاران بيشه جنگ و جانسپاران معركهء نام و ننگ ، بنا بر آنكه مرور و عبور بر درياى پرشور رسيده بود به گرداب حيرت افتاد كه آيا به زورق كدام انديشه از آن بحر طوفانى توانند گذشت . عاقبت به كشتى بانى دولت بىزوال از آن درياى بىقعر و كنار عبور نموده به هم دستى اتّفاق ، خندق مذكور را به چوب و تخته و خار و خاشاك انباشته به كشتى بانى دولت پايدار از آن درياى بىقعر و كنار گذار نمودند .
و چون كار غازيان شير شكار به كند و كوب حصار شير حاجى رسيد پاى قلعهگشايى پيش نهاده دست جلادت به اشتعال نايرهء جنگ و انداختن توپ و تفنگ گشادند . و بعد از آنكه غازيان فرهاد فن به دستيارى بيل و كلنگ ، پاى ديوار حصار مذكور را چون رئوس اعادى دين و دولت بر سر چوب كرده حسب الفرمان قضا جريان به عزم يورش اعلام شورش برافراختند ، روسياهان قلعه دار را از شور يوم النشور كه كريمهء
« إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ »
« 3 » از آن خبر مىدهد در گمان انداختند . و اهل حصار كه در زندان محاصره دل از جان برداشته خود را غريق بحر فنا انگاشته بودند چون چهار موجهء توپ و تفنگ و تيغ و سنان را از چهار طرف به جانب قلعه روان ديدند ، كشتىنشين لجهء « 4 » جان سپارى گرديده به دستيارى صبر و تحمّل متاع جان را به سفينهء قلعهدارى كشيدند و از راه اضطرار قدم در معركهء « 5 » گيرودار نهاده ، داد جان سپارى مىدادند تا بسيارى از آن تيرهروزان بدكردار در اثناى گيرودار طعمهء تيغ و سنان غازيان شير شكار گرديده تسخير حصار شير حاجى كه ثمر پيشرس نهال اقبال بود به كام دل رسيد . و مقارن اين « 6 » فتح نمايان ، محراب خان كه به تسخير قلعه بست مأمور بود « 7 » به هم دستى غازيان قلعهگشاى دست جرأت از
هامش
( 1 ) . الف ، ب : سپهسالار .
( 2 ) . الف ، ب : فلك سا .
( 3 ) . سورهء حج ( 22 ) ، آيه 1 .
( 4 ) . الف ، ب : بحر .
( 5 ) . الف ، ب : « در معركه » ندارد .
( 6 ) . الف ، ب : آن .
( 7 ) . الف ، ب : « بود » ندارد .