به صيحه [ و ] « 1 » افغان از آن مكان بيرون آورند « 2 » . و فرمانپذيران جان نثار به موجب فرمان قضا جريان عمل نموده ، سمندروار قدم در ميان آتش سوزان نهاده به صيحه و فغان گرازان را از ميان نيستان به ساحت دشت و بيابان مىرسانيدند و شهريار دشمن شكار ، گاه به مهرهء تفنگ و گاهى به ناوك جانستان دمار از روزگار آن گرازان بر مىآوردند و ملتزمان ركاب اقدس نيز به اشارهء و الا داد صيدافكنى و شكار اندازى داده مسرّتافزاى خاطر و الا بودند .
و بعد از نشاط صيد و شكار به عزم شكار زاغان آشيان قندهار مرحلهپيماى گرديده فرمان و الا به عزّ نفاذ رسيد كه مرتضى قلى خان سپهسالار و بيگلربيگيان و امراى نامدار و ساير عساكر ظفر شعار كه حسب الفرمان عالىشأن پيشرو موكب مسعودند ، در حين ورود اعلام جهانپناه به بلدهء فراه به آيين روز جنگ و قاعدهء « 3 » هنگام صفآرايى و تحصيل نام و ننگ مكمّل و مسلّح و غرق درياى آهن و « 4 » فولاد به استقبال موكب اقبال روان شوند « 5 » كه از اين راه هم ملاحظهء عرض سپاه ظفر پناه و هم مشاهدهء صفآرايى جنود قيامت دستگاه به عمل آمده باشد . و قبل از آنكه ماهچهء اعلام كشورگشاى بر ساحت آن ولايت پرتوافكن گردد و حسبالاستدعاى على قلى خان امير الامراى لرستان ، در عرض راه به ملاحظهء عرض سپاه الوار و پرچم اعلام ايشان كه چون امراى خود را از آل عباس مىشمارند از پرند سياه مىباشد و « 6 » آراستگى و پيراستگى آن گروه جلادت شعار فرموده على قلى خان را به خلاع فاخره و انعامات باهره افسر سرافرازى بر سر نهادند .
و بعد از ملاحظهء عرض سپاه ظفر پناه و ورود موكب مسعود به قصبهء فراه ، فرمان
هامش
( 1 ) . م : ندارد .
( 2 ) . الف ، ب : آوردند .
( 3 ) . الف ، ب : « قاعده » ندارد .
( 4 ) . الف ، ب : « آهن و » ندارد .
( 5 ) . قصص الخاقانى ، ج 1 ، ص 338 : « در روز سهشنبه دوازدهم شهر ذىقعده شعشعه نورافشان رايات خورشيد آيات جناب ظل اللهى پرتو ورود به ولايت فراه انداخته روشنىبخش سواد ديدهء مردم آن ديار گرديد » .
( 6 ) . الف ، ب : « سپاه انوار كه خود را از امراى آل عباس مىشمارند پرچم علم ايشان را از پرند سياه ساخته و به سبب » .