صفى قلى خان ولد امامقلى خان كه به جاى ابراهيم خان والى ولايت لار [ و ] « 1 » ، فرمان فرماى آن ديار و از امراى عالىمقدار بود ، چون خرمن مكنت و توان امامقلى خان به برق تيغ سياست به باد فنا رفت ، شرارهاى از آن دود از دودمان وى برآورده صفى قلى خان نيز كه اعزّ و ارشد اولاد وى بود هم سفرى پدر اختيار نمود .
طهماسب قلى خان قاجار ، بيگلربيگى ولايت چخورسعد و ايروان ، خدمتش ولد امير گونه خان قاجار ملقّب به سارو « 2 » اصلان است كه در زمان فرخنده اوان نوّاب گيتىستان فردوسمكان ، چنانچه در ذيل حديقهء سابقه اشعارى به آن شد ، بيگلربيگى ولايت ايروان و از امراى عظيم الشأن بود . چون در زمان آن حضرت ، قائممقام پدر و امير الامراى آن كشور شد ، در جرأت و جلادت شيوهء رستم و در بخشش و كرم عادت حاتم پيش گرفته كار را به جايى رسانيد كه ملقّب به شيربچه و در آن ولايت قابض ارواح اعداى دين و دولت گرديد و از اكابر و اعيان آن زمان كم كسى بود كه به مقتضاى صدق مؤدّاى « الإنسان عبيد الإحسان » « 3 » رهين احسان و بخششهاى نمايان وى نبود . از آن جمله آنكه ، نوبتى اسباب مجلسى « 4 » را كه به ظروف مرصّع و اوانى طلا و نقره و فرشهاى گرانبها از سوزنيهاى قيمتى و قاليهاى كرمانى و ساير تكلّفات ملوكانه مشحون و قيمت آنها به وقوف كارآگهان زياده برده هزار تومان بود به داود خان به رسم تكلّف احسان نمود و از اين قبيل به بخششهاى زياد ، داد با دوستى مىداد ، تا چنانچه گذشت آمدن سلطان مراد بر سر ايروان و وقوع فتنه و فساد وى در « 5 » آن ديار و بلاد اتّفاق افتاد .
على مردان خان زيك ولد گنجعلى خان ، در بهار سلطنت خاقان رضوانمكان از امراى عالىمقدار و بيگلربيگى و امير الامراى دار القرار قندهار و ملقّب « 6 » به باباى [ 217 ] ثانى بود و با آنكه از راه اخلاص و دولتخواهى به جاى پدر فرمان فرماى آن كشور و به دولت ايالت آن ولايت مالك گنجينههاى « 7 » سيم و زر شده بود ، چنانچه
هامش
( 1 ) . م : ندارد .
( 2 ) . الف ، ب : صارو .
( 3 ) . امثال و حكم ، ج 1 ، ص 86 .
( 4 ) . الف ، ب : مجلس .
( 5 ) . الف ، ب : به .
( 6 ) . الف ، ب : به لقب .
( 7 ) . ب : گنجهاى .