قناعت نكرده در اوايل فصل زمستان اين سال فوجى از غازيان شاملو و ساير لشكريان دار السلطنهء هرات را به تاخت و تالان و قتل و غارت ولايات ميمنه « 1 » و چيچكتو روان نموده به ازاى دستدرازىهاى ايشان دست و تيغ جرأت غازيان را « 2 » به قتل و غارت آن جماعت گشود و جنود ظفر ورود در حالتى كه اكثر طوايف و قبايل اوزبك به خاطر جمع و اطمينان تمام تيغ انتقام غازيان ظفر احتشام را در نيام انگاشته مواشى و اغنام خود را در ساحت آن ولايت به چرا سر داده بودند « 3 » مانند بلاى ناگهان و قضاى آسمان بر سر ايشان فرودآمدند . و چون در نظر تنگ چشمى ايشان نانى به جانى و [ 82 ] دينارى به ديارى « 4 » برابر بود « 5 » دست « 6 » جرأت نخست به نهب و غارت اموال و اسباب ايشان گشودند و پس از آن تيغ زمرّدفام از نيام انتقام كشيده به هر كه رسيدند در خاك و خون كشيدند و هر كه را يافتند به چاهسار عدم انداختند . و چون تمامى آن ولايت به جاروب نهب و غارت رفته گرديد مظفّر و منصور با غنايم نامحصور عنان عزيمت به صوب مراجعت منعطف گردانيدند و « 7 » بعد از وقوع اين فتح نمايان ، اميرالامراى مذكور حقيقت حال را به عرض عاكفان سدّهء جاه و جلال رسانيده اسراى آن معركه را كه از اعيان قبايل و عشاير اوزبكيّه بودند روانهء آستان گردونشأن گردانيد و كسان حسن خان در حينى كه معمورهء جنّت قرين دار السلطنهء قزوين محل نزول شهريار روى زمين بود در موكب ظفر قرين بار اقامت گشوده اسراى اوزبكيّه را از « 8 » نظر كيميا اثر گذرانيدند و مراحم بىكران و عوطف بىپايان « 9 » آن دو سه نفر را به ازاى مردمى كه از امامقلى خان اوزبك نسبت به مرتضى قلى خان روى نموده بود آزاد و مطلق العنان و مشرّف به تشريفات فاخره فرموده به نزد ندر محمد خان والى بلخ روان نمود و بعد از ازالهء اخلاط فاسده ، آمد و رفت اوزبكان از مزاج ملك خراسان ، علاج مرض عقوق و عصيان طهمورث نادان و مداواى سوداى بغى و طغيان داود خان برادر امامقلى خان اميرالامراى مملكت
هامش
( 1 ) . الف ، ب : ميمند .
( 2 ) . الف ، ب : « را » ندارد .
( 3 ) . الف ، ب : « بودند » ندارد .
( 4 ) . الف ، ب : پيازى به سازى .
( 5 ) . الف ، ب : « برابر بود » ندارد .
( 6 ) . ب : را بر دست .
( 7 ) . ب : « و » ندارد .
( 8 ) . الف ، ب : به .
( 9 ) . ب : « و عواطف بىپايان » ندارد .