زكات خود را به امامى مىپرداختند كه فرمانبردارى او را به امر الهى واجب مىدانستند .
جنبش مكتبى ، حكومت بنى عبّاس را تهديد مىكند
امّا از نظر نظامى ، ايشان به اين واقعيّت پى برده بودند كه هر فرد مكتبى هرگاه امامش او را به خروج دستور دهد وى بىدرنگ او را اطاعت مىكند . از يونس بن عبد الرحمن روايت شده كه گفته است :
يحيى بن خالد برمكى به هارون گفت : اى امير المؤمنين من دريافتهام كه هشام ( هشام بن حكم ) گمان مىكند كه خداوند در زمين امامى جز تو دارد كه اطاعت وى واجب است . هارون گفت : سبحان اللّه ! ! يحيى بن خالد گفت : آرى ، وى اعتقاد دارد كه هرگاه اين امام او را به خروج دستور دهد حتما خروج خواهد كرد . ولى ما گمان مىكرديم كه هشام شخص بىطرفى است . هارون به يحيى گفت : متكلّمان را گرد آور ، من نيز از پشت پردهاى كه بين من و ايشان حايل است نظاره خواهم كرد تا به وجود من پى نبرند و هيبت من موجب نشود كه اصول اعتقادى خود را آشكار نكنند . راوى مىگويد : يحيى در پى فردى فرستاد كه قرار بود مجلس متكلّمان را تشكيل دهد ، متكلّمان در مجلس گرد آمدند و به سؤال و جواب و مناظره و مخاصمه و ردّ سخنان يكديگر پرداختند تا آنجا كه گاهى بحث با كلمات زشت توأم مىشد .
بعضى از حاضران اظهار مىكردند كه پاسخشان را از ديگرى دريافت نكردهاند و برخى اوقات نيز اعتراف مىكردند كه به پاسخ مورد نظر رسيدهاند ، تمامى اينها حيلهاى بود كه يحيى براى هشام طرح كرده بود . هشام از وجود اين مجلس اطّلاعى نداشت و آن روز به سبب بيمارى نتوانسته بود به دربار بيايد . چون حاضران به اين حدّ از مجادله رسيدند ، يحيى بن خالد به ايشان گفت : آيا راضى هستيد كه هشام بين شما داورى كند ؟ گفتند : راضى هستيم اى وزير . پس خواستند او را در حال بيمارى به جمع ما آورند . يحيى گفت : كسى را به سوى او مىفرستم و از او مىخواهم زحمت آمدن به اينجا را بر خود هموار كند . بدين ترتيب كسى را در پى او فرستاد و اجتماع متكلّمان را به آگاهى او رساند و چنين پيغام فرستاد كه به سبب مراعات بيمارى وى او را در آغاز به اين مجلس دعوت نكرده است . وى اضافه كرد كه متكلّمان حاضر در برخى سؤال و جوابها اختلاف پيدا كردهاند و به داورى تو در بين خود راضى هستند ، اگر آمدن به آنجا را در توان خود مىبينى اين كار را بكن . چون فرستادهء يحيى نزد هشام آمد ، هشام به من گفت : اى يونس ! قلب من اين سخن را نمىپذيرد و تصوّر مىكنم آنجا مسأله جز اين باشد ، مسألهاى كه هيچ اطّلاعى از آن ندارم ، زيرا اين ملعون - يحيى بن خالد - بنا به دلايلى رابطهء خود را با من تغيير داده است . ( يحيى بن خالد در