عمرش نزديك شده با اينكه فاطمه عليها السلام در اوج شادابى زندگى است و مىبيند كه پيامبر همچنان از سوى كفّار و مشركين و معاندين مورد آزار و اذيّت قرار مىگيرد و فاطمه شاهد اين دشوارىهاى دعوت خواهد بود ؛ زيرا اين دخترِ خردسال كه سخت علاقه به پدر دارد ، از آن حضرت جدا نخواهد شد . و فاطمه با هوشيارى آنچه را در خاطر مادر مىگذرد احساس مىكند . و رنج و شكنجههايى را كه در مجاورت پدر انتظار مىبَرَد خواهد ديد ، از سوى قريش و ساير معاندان و آنان كه از عقيدهء توحيد روگردانند و بتهايى را كه سود و زيانى نمىرسانند و صرفاً به تقليد از پدرانشان ، به ستايش از آنان پرداختهاند ، مىپرستند .
داستان غمانگيزى است كه ميان « امّ المؤمنين » و زهراىِ طاهره مىگذرد ، مادر از بردبارى و رنج پذيرى دختر مطمئن است ؛ زيرا از آغاز زندگى به همان اندازه كه از محبّت و گرامىداشت پدر برخوردار بوده ، در تحمّل شكنجهها نيز آبديده شده است .
قريش حيران و سرگردان است و تصميم دارد كه مسلمانان را تحت فشار و شكنجه قرار دهد ، حتّى شخص پيامبر صلى الله عليه و آله از آزار قريشيان در امان نيست ! و در اين ميان عمويش ابولهب از همهء آنها بيشتر پيامبر را مىآزارد ، بسيار اتّفاق مىافتد كه آن حضرت را با سنگ مىزند ! و امّ جميلِ كينهتوز ، شبانه خارها را در راه مصطفى صلى الله عليه و آله جلو خانهاش مىريزد و چون آيات : ص تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ * مَا أَغْنَى عَنْهُ مَالُهُ وَمَا كَسَبَ * سَيَصْلَى نَاراً ذَاتَ لَهَبٍ * وَامْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ * فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍش نازل شد . آن زن در حالى كه سنگى در دست داشت ، به مسجد آمد و قصد حمله به رسول خدا كرد ، ابوبكر نيز حاضر بود ؛ آن زن نزديك كعبه شد ، پيامبر را نديد ، به ابوبكر گفت : « دوستت كجاست ؟
شنيدهام او مرا هجو مىكند ! » به خدا سوگند اگر او را ببينم با اين سنگِ سخت ، بر دهانش مىكوبم ! به خدا سوگند من نيز شاعرم و با كينه و خشم ادامه داد :
« مذمما عصينا ، وأمره أبينا ، ودينه قلينا » .
« فرمانش نبريم ، امرش انكار كنيم و دينش را نپذيريم ! »
و سپس برگشت . ابوبكر گفت : « اى رسول خدا ! آيا او شما را ديد ؟ » فرمود : « مرا نديد ،
إنها فاطمة الزهراء س ( فاطمه زهرا ع ) ( فارسى ) — صفحة 84
مساهمون: محمد عبده اليماني
ص٨٤