هلاكت رسيدند ، جز ابن ابىمعيط كه پيامبر خدا هنگام بازگشت از بدر او را به قتل رسانيد ، بدان جهت كه دربارهء قرآن و پيامبر ياوه مىگفت و مؤمنان را آزار مىداد و رفتارى كه ابن ابىمعيط با پيامبر داشت ؛ روزى آن حضرت را به غذا دعوت كرد و چون غذا حاضر شد ، پيامبر به او گفت : « به خدا سوگند از غذاى تو نمىخورم ، تا اينكه به خدا ايمان آورى و بگويى « لا الهَ إلّااللَّه » . اين مطلب به گوش أُبىبن خلف كه با وى دوستى داشت رسيد ، « ابىّ بن خلف » به او گفت : « خبرهايى از تو مىشنوم . گفت : چيزى نيست ، مردى شريف به خانهام وارد شد و گفت : « از غذاى تو نمىخورم تا به من ايمان آورى » .
من حيا كردم كه از خانهء من خارج شود و غذاى مرا نخورد ، از اينرو به خداى او شهادت دادم . »
ابى گفت : « ديدار من با تو حرام باد ! اگر محمّد صلى الله عليه و آله را ببينى و او را لگدكوب نكنى و او را مورد اهانت قرار ندهى ! »
عقبه وقتى پيامبر را ديد با او چنين كرد و اين شقىِ بد بخت ، چه بد عمل كرد با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله !
بخارى در صحيح روايت كرده است : در حالىكه پيامبر در حجرِ اسماعيل نماز مىخواند ، پسر ابىمعيط آمد و جامه بر گردن پيامبر پيچيد و سخت فشرد ، ابىبكر آمد و شانههاى او را گرفت و از پيامبر جدا كرد و گفت :
« آيا مىكشى مردى را كه مىگويد خداى يگانه آفريدگار من است و با دلايل روشن به سوى شما مبعوث شده است . »
و اين آيات نازل شد :
« روزى كه ستمگر دست بر دست مىزند و مىگويد : اى كاش در دنيا با رسول خدا راه او را مىپيمودم ، اى واى بر من ، اى كاش فلان كس را دوست نمىگرفتم ، دوستى با او مرا از ياد خدا به گمراهى كشانيد ، بعد از آنكه آن را يافته بودم . آرى شيطان گمراهكننده آدمى است . » « 1 »
هامش
( 1 ) - فرقان : آيات 27 - 29 ، وَيَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ يَقُولُ يَا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلًا * يَا وَيْلَتى لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلَاناً خَلِيلًا * لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنْ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جَاءَنِي وَكَانَ الشَّيْطَانُ لِلْإِنسَانِ خَذُولًا .