بار افتادگان برمىدارى ، به تهىدستان يارى مىدهى ، ميهمان را مىنوازى و از حق حمايت و جانبدارى مىكنى » آنگاه خديجه او را نزد ورقة بن نوفل برد . « 1 »
ورقه گفت : « اين همان فرشتهاى است كه خدا بر موسى نازل كرد . اى كاش من هم در اين امر نقشى داشتم . اى كاش زنده باشم آن روز كه خويشاوندانت تو را بيرون مىكنند شاهد باشم » !
پيامبر فرمود : « آنها مرا بيرون مىكنند ؟ » پاسخ داد : آرى ، هيچ مردى براى چنين مسؤوليتى كه به تو داده شد قيام نكرد ، مگر آنكه با او دشمنى كردند ، اگر روزى نهضت تو را درك كنم يارىات دهم . « 2 »
آن گرامى باهمسرش برگشت و در خانه نشست و آنچه راورقه گفته بود فرزندانشان نيز شنيدند . فاطمه در عجب بود كه چرا اقوام او را اخراج مىكنند ؟ ! چرا با وى دشمنى مىكنند ، مگر او چه كرده است ، اين مطلب فوق ، تصوّرِ دخترِ پنج ساله بود . او هرچند از رشد سرشارى برخوردار بود اما هنوز جامهء كودكى دربرداشت . شايد اين كلمات فكر او را به خود مشغول مىداشت و دربارهء آن مىانديشيد .
اين ماجرا گذشت ، بار ديگر پدر آمد و گفت : « مرا جامهاى بپوشانيد ، مرا جامهاى بپوشانيد » براى پدر چه پيش آمد ، به كجا مىرود و اين گونه مضطرب برمىگردد ؟ ! اين حوادث از كودكى فاطمه را به خود مشغول مىداشت و دوست داشت تنهاباشد وبينديشد كه در پيرامونش چه مىگذرد و چرا مادر بزرگوارش آنهمه به كار همسر اهتمام مىورزد ؟ ! سخن ورقه ، همواره بر زبانشان مىگذشت و او از خود مىپرسيد : كيست آن پيامبرى كه از ظهورش سخن مىگويند و چرا خاندانش وى را آزار مىدهند ؟ !
هامش
( 1 ) - شك نيست كه رسول گرامى بهتر از هر كس به رسالت خويش واقف بود وخداوند قلب مباركش را تثبيت كرده بود و اما آنچه از ملاقات با ورقة بن نوفل وگفتهء او آمده است ، تنها در منابع عامه آمده و در منابع شيعى ديده نمىشود و جاى نقد و بحث است .
نگاه كنيد به كتاب سيرهء صحيح پيامبر بزرگ اسلام ، تأليف : علامه جعفر مرتضى عاملى ، ترجمه حسين تاجآبادى ، ج 1 ، ص 286 به بعد ، « مترجم » .
( 2 ) - صحيح بخارى ، كتاب بدأالوحى ، فتحالبارى ، ج 1 ، ص 31