جريان تاريخ به پا كند ، چنين عُزلَتى را سه سال پيش از تكليف رسالت ، تدبير كرد ، تا اينكه يك ماه متوالى در هر سال بهطور كامل به تدبُّر و تفكر در جهان ناديده و ماوراء زمان و مكان بپردازد تا زمانى برسد كه با عالم غيب به اذن خداوند ، در ارتباط باشد .
فاطمه عليها السلام آنچه را كه در پيرامون او مىگذشت زير نظر داشت و شاهد عُزلت و تنهايى پدر بود تا اينكه پنجساله شد و پدر چهلسالهاش با آثار نويدبخش نبوّت از ماوراى آفاق رخ مىنمود و مىدرخشيد . و اين آثار نويدبخش ، همان رؤياى صادقى بود كه چون سپيدهء صبح ، چهره مىنمود ! همين كه ماه رمضانِ « 1 » سومين سالِ عُزلتِ پيامبر فرا رسيد و خداوند اراده كرد رحمت خود را بر اهل زمين فروفرستد ، محمد صلى الله عليه و آله را نبوّت بخشيد و گرامى داشت ، جبرئيل آياتى از قرآن را فرود آورد .
فرشته وحى آمد و گفت : « بخوان ! » پاسخ داد : « خواندن نمىدانم » . فرشته او را گرفت و رها كرد و گفت : « بخوان ! » گفت : « خواندن نمىدانم » . سپس گفت :
اقْرَأْ بِسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ * خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ * اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ * الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْش .
« بخوان بنام پروردگارت . آنكه آفريد انسان را از خون بسته . بخوان كه پروردگار تو گرامى و با كرامتترين است . آنكه با قلم آموخت . آموخت انسان را چيزى كه نمىدانست . »
محمد صلى الله عليه و آله به خانه برگشت ، در حالىكه لرزه بر اندامش افتاده بود ، بر همسرش وارد شد و گفت مرا بپوشانيد ، مرا بپوشانيد ! خديجه او را پوشانيد تا آرام گرفت . زهرا حالات پدر را مىديد .
او شنيد كه مادرش پرسيد : « تو را چه رسيده است ؟ » و پدر ماجرا را تعريف كرد و گفت : « بر خود بيمناكم . »
خديجه گفت : « چنين نيست ، خدا تو را هرگز خوار نمىسازد ، تو صلهء رحم مىكنى ،
هامش
( 1 ) - به اعتقاد شيعه بيست و هفتم ماه رجب .