داشت كه در رنج و راحت آماده بود . غريبان و درماندگان را پناه مىداد و در احقاق حقوق مىكوشيد . نور پيامبر صلى الله عليه و آله در چهرهاش مىدرخشيد و هرگاه احبار و عالمان اهل كتاب وى را مىديدند ، دستش را بوسه مىزدند . قبايل عرب و گروههاى اهل كتاب ، دختران خود را عرضه مىداشتند كه با آنان ازدواج كند تا آنجا كه « هرقل » پادشاه روم براى او پيام داد :
« مرا دخترى است كه زيباتر از آن زنان نزادهاند ، نزد ما بيا تا او را به همسرى تو دهم ، از جود و كرم تو مرا خبرها دادهاند ! »
او مىخواست بدين وسيله نور مصطفى صلى الله عليه و آله را ، كه در كتابهايشان وصفش را خوانده بودند ، به خاندان خود منتقل كند ، كه هاشم اين پيشنهاد را رد كرد . « 1 »
بارى ، چنين بود جد بزرگوار محمّد صلى الله عليه و آله ، پدر گرامى زهرا عليها السلام ؛ با آن صفات خجسته و اخلاق فاضله و مشخّصههاى عالى انسانى كه در ميان اهل مكّه به دو منحصر بود و در جزيرة العرب با آن شهرت داشت .
امّا ديگر جدّ پدرى زهرا عبدالمطّلب بود كه او را « شيبة الحمد » مىناميدند . اين نامگذارى داستانى دارد كه خلاصهء آن چنين است :
عمويش مطّلب پسر عبدمناف پس از درگذشت برادرش هاشم آب و غذا دادن به حجّاج را عهدهدار شد و قريش او را به خاطر سخاوتش فيض ناميدند . مُطّلب ، دوستى داشت به نام « ثابت بن منذر » ، پدر حسانبن ثابت ( شاعر معروف عرب ) .
روزى ثابت نزد مطّلب آمد و گفت : « فرزند برادرت شيبه را جمال و شخصيت و شرافتى است ، وى را فراخوان » .
مطّلب گفت : « همين امروز به سراغ او مىروم » .
ثابت گفت : « تصور نمىكنم مادرش سلمى و دايىهايش او را به تو بدهند . »
سلمى كه بود ؟ سلمى دختر عمرو پسر زيد بن لبيد ، از قبيلهء بنى عدى بن نجار بود .
در يكى از روزها كه هاشم با جمعى از قريش به مدينه آمده بودند ، در يكى از بازارها براى خريد و فروش رفته و زنى را ديده بودند كه از بالاى بلندى در بازار ، به خريد و فروش
هامش
( 1 ) - الزرقانى ، ج 1 ، ص 37