زيد را به فرماندهى گماشت تا با روم نبرد كنند . اما اين سپاه ، به جهت بيمارى آن حضرت ، راهى مقصد نشد جز هنگامى كه پيامبر گرامى بدرود حيات گفت . سپاه به « جرف » يك فرسخى مدينه رسيد و با شنيدن خبر بيمارى رسول خدا توقّف كرد . بسيجِ اين سپاه براى فاطمه زهرا عليها السلام اطمينان بخش بود كه عمر مباركِ پيامبر هنوز ادامه دارد و دعوت به دين خدا پايان نيافته است . قلب زهرا عليها السلام تا اندازهاى آرام گرفت و بيشترِ اوقات خود را ، در كنار پدر سپرى مىكرد .
اهتمام فاطمه عليها السلام بر جلب رضاى پدر
فاطمه زهرا عليها السلام ، مانند ديگر زنان هاشمى يا قرشى نبود كه علاقهاى به زر و زيور داشته باشد ؛ زيرا او ايثار و گزينشِ آخرت بر دنيا را آموخته بود . حتى اندكى از آن را خواهان نبود . اگر چنين فكر مىكرد حتماً موجب ناراحتى پدرش نيز مىشد ، در حالىكه زهرا بيش از همهء زنانى كه نسبت به پدر يا خويشان اظهار علاقه مىكنند ، پدر را دوست مىداشت و در جلبِ رضاى او مىكوشيد . خانهء پدرش سراسر آيتِ زهد بود ؛ در ايّامِ محاصره با او زيست و در همه حال صبر و پايدارى كرد ، حال اهل صفه را مىدانست و از فقر و نياز و بىخانمانى و تهى دستى و تنهايىشان خبر داشت . مىديد كه در مسجد زندگى مىكنند و با صدقات روزى مىخورند . فاطمه طلاى زيادى نداشت ، بلكه تنها گردنبندى داشت ، در حاكى كه زنانِ نظير او طلاىِ بسيار داشتند كه به آنها هديه مىشد يا خريدارى مىكردند . او تصوّر نمىكرد كه گردنبندش ، پدرش را ناخرسند كند و بر حسب عادت به ديدار پدر رفت ؛ اذن دخول خواست اجازهاش داد . داخل شد و سلام كرد و از ديدار پدر گرانقدر خوشحال شد . خدا مىداند كه زهرا چقدر به پدر علاقه داشت ! هرگاه از او جدا مىشد براى ديدارش بىقرار بود . با چهرهء شادِ پدر شادمان مىشد و از پاكيزگى كلام او و شيرينى سخنش مشعوف مىگرديد . آمد و در كنار پدر نشست و ميان آن پدر و دختر حديثِ محبّت و نگاه پر احساس و عطوفت ردّ و بدل مىشد ؛ چشم پيامبر به