نمىدانم ، شايد در سالهاى بعدى در اين موقف شما را ديدار نكنم . » و همچنين آنگاه كه گواهى مردم بر اين كه : « او رسالت را ابلاغ و امانت را ادا و امّت را نصيحت كرده است . » به ياد مىآورد و بعد گفتار خداوند را كه فرمود : الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ . . . « امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود بر شما اتمام نمودم و اسلام را به عنوان دين برايتان پسنديدم . » و گريهء عمر و گفتارش را گفت كه پس از كمال نقص است ؛ در ياد اوزنده مىشد .
آرى فاطمه گريست و از خود پرسيد : آيا به رسولخدا صلى الله عليه و آله وحى شده كه به زودى به حضرت دوست خواهد پيوست ؟ ! اگر وحى شده بود در ملأ عام اعلام مىكرد . او چيزى را كه خدا به دو وحى كند پنهان نمىدارد . آيا اين امر را واقعاً احساس كرده و آنگاه آن را معلّق رها ساخته ، زيرا علمِ آن نزد خداوند است . از اينرو ، خبر از مرگ را بر زبان مىراند ، بدون اينكه به صورت قطعى مطرح سازد . راز گريهء عمر چه بود آنگاه كه آيه : الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ . . . را شنيد ؟
على عليه السلام نيز نگرانى فاطمه عليها السلام را احساس مىكرد . بىخوابى و بىقرارى زهرا و آنگاه گريههاى مدوام او را بازگو كنندهء نگرانى و اضطراب او مىدانست . از زهرا پرسيد :
« امّالحسن ! تو را چه مىشود ؟ » و او پاسخ داد : « اى اباالحسن ! جدايى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را احساس مىكنم و مىترسم اين سال ، آخرين سالِ زندگى او باشد ، همانگونه كه از خِلالِ سخنان پدرم درك مىشود » على عليه السلام ساكت شد و نتوانست پاسخى روشن بدهد ؛ زيرا آنچه در ذهن زهرا عليها السلام مىگذشت در ذهن على نيز جريان داشت .
با اين حال ، قلب زهرا را آرامشى داد ، كه پدرش در خير و سعادت است و هرگز بدى به او نرسد و هرچيزى نزد خداى تعالى ، قدر و اندازهاى دارد .
روز سيزدهم ذىحجه پيامبر خانه را طواف وداع نمود ، و چون مناسك حج به پايان رسيد ، مردم را ترغيب كرد كه راهى مدينهء طيّبه شوند « 1 » نه به منظور آسايش بلكه براى از سرگيرى جهادى مُجدّد براى خدا و في سبيلاللَّه .
در ماه صفرِ سال يازدهم هجرت مصطفى صلى الله عليه و آله سپاهى عظيم ترتيب داد و اسامةبن
هامش
( 1 ) - چه خوب بود مؤلف محترم كه با اين صراحت به قضايا اشاره مىكند ، اشارهاى هم ولو مختصر ، به واقعهءتاريخىِ « غدير خم » مىكرد تا انصاف و شهامت وى به حدّ كمال رسد . « مترجم » .