عطرآگين مىساخت ! از دلها نور متجلّى بود و نور به دلها باز مىگشت : « لَبَّيك أَلَّلهُمَّ لَبَّيك ، لَبَّيكَ لاشَرِيكَ لَكَ لَبَّيك . . . »
گذار كاروان به « ابواء » افتاد ؛ جايى كه به قولى ميعاد آمنه مادر گرامى سيدالمرسلين صلى الله عليه و آله ( با مرگ ) بود ، آن روز كه پس از ديدار بنىنجّار در مدينه به مكه باز مىگشت و اين بانو ، همسرش عبداللَّه را - كه هنوز محمد صلى الله عليه و آله در شكم مادر بود - از دست داده بود و از آن پَس ، تربيت محمد صلى الله عليه و آله را با عنايت الهى ، تحت كفالتِ عبدالمطلب و سپس عمويش ابوطالب ، عهدهدار گرديد و خود در اين باره چنين فرمود :
« أَدَّبَنِي رَبِّي فَأَحْسَنَ تَأْدِيبي . . . »
« آفريدگارم مرا تربيت كرد و چه نيكو تربيت كرد . . . »
سپس راه آن كاروان عظيم به « عسفان » افتاد و اين تنها پيامبر ما نبود كه گذارش به اين نقطه افتاده است ، بلكه پيش از آن با نَفَسهاى پيامبرانى چون هود و صالح در طريق بيتاللَّه الحرام و تشرّف به حج ، خانهء نخستين مردم ، مُعطّر شده بود ! فِيهِ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ مَقَامُ إِبْرَاهِيمَ . . . خانهاى كه شاهد آيات روشن توحيد و مقام ابراهيم خليل بود كه در امتثال امر حق ، لحظهاى درنگ نكرد و براى ذبح جگر گوشهاش اسماعيل كه نمونهء بِرّ و تقوى و طهارت بود ، مُصمّم گرديد و او را بر جبين ، به خاك افكند و پيش از آنكه كارد بر گلوى فرزند بگذارد ، بر قلب و جگر خود نهاد تا امر خدا را امتثال كند و به حكمت رؤيايى كه ديده بود رضا دهد و نداى : وَنَادَيْنَاهُ أَنْ يَا إِبْرَاهِيمُ * قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ * إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْبَلَاءُ الْمُبِينُ * وَفَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ * وَتَرَكْنَا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ * سَلَامٌ عَلَى إِبْرَاهِيمَ را شنيد و از اين امتحان سخت و ذبح فرزند ، سربلند بيرون آمد و مستوجبِ سلام و ثناى الهى گرديد .
درحالىكه كاروان مبارك ره مىنورديد ، از گفتن تلبيه دست كشيد آنگاه كه ديد سيد ما محمد صلى الله عليه و آله ديگر تلبيه نمىگويد ؛ چرا كه به حرم رسيده بود و او و كاروان همراهش به « ذىطوى » اتراق كردند و شب يكشنبه را كه چهارمين شب ذىحجه بود ، بيتوته نمودند و نماز صبح را با پيامبر خواندند و براى ورود به حرم و حريم كبريايى و زيارت بيتاللَّه ،
إنها فاطمة الزهراء س ( فاطمه زهرا ع ) ( فارسى ) — صفحة 227
مساهمون: محمد عبده اليماني
ص٢٢٧