پيامبر خدا در مدينه ( محمدبن مسلمه ) را گماشت و علىبن ابىطالب عليه السلام را براى سرپرستى خاندانش برگزيد كه منافقان شايع كردند پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را دوست ندارد ، به اين جهت على عليه السلام به پيامبر ملحق شد امّا پيامبر صلى الله عليه و آله او را بر گردانيد و به دو فرمود :
« آيا خشنود نيستى كه براى من همانند هارون براى موسى باشى ، با اين فرق كه پيامبرى پس ازمن نيست » ؛
« أفَلا ترضى أن تكون مِنّي بمنزلة هارون مِن موسى ، إلّا أنّه لَيس نَبِيّ بَعدي » « 1 »
در آن هنگام پيامبر صلى الله عليه و آله درگير غزوهء تبوك بود ، كه امّكلثوم بيمار شد و در ماه رمضان همان سال ( سال نهم هجرى ) پيامبر از تبوك بازگشت . رفتار فاطمهء زهرا پس از ولادت دختر كوچكش عجيب بود ! روزى نمىگذشت كه فاطمه عليها السلام به ديدار خواهرش امّكلثوم نرود و نگران روزى بود كه صبح بدون او طلوع كند ! بيمارى امّكلثوم شدت گرفت و بر همگان روشن بود كه با مرگ دست و پنجه نرم مىكند . همه دورِ بستر او را گرفته بودند و با آخرين نگاه ، وى را بدرقه مىكردند كه امّكلثوم رخت از جهان بربست . او در خانهء شوهرش عثمانبن عفان درگذشت و جسدش را براى دفن به تربت پاك بقيع در كنار خواهرش زينب بردند ، مصطفى صلى الله عليه و آله بر جنازهاش نماز خواند و آنگاه در كنار قبرش نشست و علىبن ابىطالب ، فضلبن عباس و اسامةبن زيد ، به درون قبر رفتند و جنازهاش را در لَحَد نهادند . خداى رحمت كند امّكلثوم را كه پيش از آنكه فاجعهء مرگ پدر را ببيند بدرود زندگى گفت . زهرا عليها السلام با چشم اشكبار به خانه خود برگشت در حالىكه قلبش از درد فراق و سوز وداع اندوهگين بود ! برگشت تا دو دختر خردسالش زينب و امّكلثوم را - كه نام خواهران گرامىاش را برخود داشتند - پرستارى كند .
مصطفى صلى الله عليه و آله رهسپار خانهء دخترش فاطمهء زهرا شد و نزديك او نشست و زينب را كه تازه به راه افتاده بود ، بازى مىداد و امّكلثوم را صدا مىزد ، گويا عزيز از دست رفتهاش را ياد مىكرد و آنگاه به خانهء ماريه رفت تا از ديدار فرزندش ابراهيم بهرهگيرد و او را دعاى خير نمايد .
هامش
( 1 ) - صحيح بخارى ، باب غزوه تبوك .